حرفهای تکراری

در آغوش تو

ترا در آغوش گرفته ام و فکر می کنم که اگر روزی برسد که تو اینجا نباشی...اینجا کنار من ، اینجا در آغوش من.. .و دلم از این فکر تلخ تنگ میگیرد.
من در آغوش تو به تو فکر می کنم . به زمانی که تودیگر در کنارم نباشی ، به زمانی که شاید تو تنها در جایی دور زندگی کنی...
ومن همیشه در تصورم می‌بینم که شب است و تو خسته در یک واگن مترو نشسته ای و به انگشتان کشیده دستانت خیره شده ای و داری به من فکر می‌کنی ...
بعد قطار در ایستگاه می ایستد ، تو کیفت را برمی داری ،آرام بلند می شوی و از قطار پیاده می شوی و به سمت خانه ات حرکت می کنی . نمی دانم چرا فکر می کنم هوا حتما سرد خواهد بود و تو حتما دستت را در جیب بارانیت مشت می کنی وسریعتر گام برمی‌داری و بازهم به من فکر می کنی .
بعد به خانه ات می رسی و کلید را در قفل در می چرخانی و آرام به سکوت خانه ات سلام می‌کنی .
بعد می بینم که‌با‌خستگی تمام کردن یک روز دیگر در رختخوابت دراز می کشی و به یاد من به خواب می روی .....
من اما نمی‌دانم چرا؟ ولی هر بار که ترا در آغوش می‌گیرم همه این‌تصاویراز برابر چشمانم می گذرند... و با خودم فکر می کنم چند بار دیگر فرصت در آغوش کشیدنت را خواهم داشت قبل از آنکه این تصاویرتمام روزگار تو بشوند ؟
من از تصور اندوه خودم برای آن‌روزها بغضم می گیرد واما نمی دانم چرا هر بار که ترا درآغوش می‌گیرم ....
.
نوشته شده در Wednesday June 6, 2007

+   مریم رضائی ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

یک روز دیگر ما

هوا گرم است. شلوغی اتاق بیمارستان آزارم می‌دهد. دلم هم سخت گرفته است. اصلا دلم چند روزی است که سخت گرفته است.نگاهت می‌کنم اخمهایت را توی هم کشیده‌ای و سعی می‌کنی نگاهم نکنی و من امروز اصلا حوصله ندارم که نازت را بکشم. حوصله ندارم برایت توضیح بدهم که باید غذایت را بخوری. حوصله ندارم اینجا کنار تختت بایستم و با لبخند بگویم که همه چیز خوب است همه چیز روبراه است و تو باید خوب استراحت کنی تا زود خوب شوی و همین حرفهای تکراری خاک گرفته همیشگی ......
من خسته‌ام... دلم می‌خواهد یکی این را بداند، یکی این را بفهمد که اگر تو مریضی و آزرده ...... من هم عجیب دلمرده و خسته‌ام و مدتهاست که روحم از لبه تیز این خستگی زخم‌آلوده‌است. دلم می‌خواست می‌شد یکبار فقط یکبار این حرفها را به کسی گفت. یکبار گفت که این فضای بیمارستان این آدمها این داروها ، این ملافه‌ها ، اصلا این زندگی همه‌اش مرا خسته کرده است.

کاش بدانی من حالم بهتر از تو نیست مدتهاست که دیگر حتی شاید بدتر از تو باشد. فقط مدتهاست که بی‌خود خودم را راضی نشان می‌دهم.
فقط هر وقت که پایم را در این اتاق می‌گذارم ماسک لبخند به چهره ام می‌زنم تا تو ندانی دخترکت دارد زیر بار اندوهش خم می‌شود.
و امروز عجیب دلم می‌خواهد این ماسک خنده را بردارم و پرت کنم تا هزار تکه بشود . که تمام بشود و من بلند فریاد بزنم تا هرچه هست در دلم را بیرون بریزم.
اما نمی‌شود این ماسک دیگر به صورتم چسبیده است و تو هیچ وقت چهره واقعی اندوه مرا نخواهی دید و هیچ وقت نخواهی فهمید که دخترکت چقدر در درونش خسته و شکسته شده است .
بگذار همه چیز مثل همیشه باشد . امروز هم ماسک لبخند لعنتی را روی صورتم نگاه می‌دارم تا عصر بشود ، صورتت را ببوسم و بپرسم "چیزی لازم نداری ؟ " و منتظر بمانم تا جواب بدهی بعد خداحافظی کنم و از این اتاق بیرون بروم .ه
آنوقت می‌دانم باز وقتی از پله‌های سفید بیمارستان پایین می‌روم به مژه‌هایم خواهم گفت که اشکهایم را محکم نگه دارند تا به خانه برسم و تمام راه را تا خانه پیاده می‌روم تا پاهایم خسته بشود و درد بگیرد و یادم برود چقدر دل آزرده و خسته‌ام و این جوری یک روز دیگر من و تو تمام بشود...

.

نوشته شده در Friday July 25, 2008

+   مریم رضائی ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

سکون ... فقط سکون

آنقدرحرفها نگفته در دلم ماند تا پوسید. همه را دور ریختم.....همه را دادم به باد که ببرد ....... دیگر چه فرق می‌کرد؟
به خیالم حالا اگر خودم را هم ببینی ، نشناسی...... دیگر مشتی حرف عاشقانه چرند پوسیده سند کدام عشق می‌تواند بشود میان من و ................... تو؟؟؟

مدتهاست که به این فکر می‌کنم چرا توی این دنیای لعنتی همه چیز باید یک سندی داشته باشد؟ اصلا من خودم هم به این سند ها معتادم. خیلی وقتها دوستی هایم را مستند می‌کنم تا همه چیزش برایم بماند ... تا همه روزهایش یادم بماند ..... تو را و تمام لحظات بودنت را هم مستند کردم.
نمی‌دانم چرا برای سند سازی هایم از روزگار بودن تو آنهمه وسواس خرج کردم. هرچه دورتر رفتی من وسواس سند سازیم بیشتر شد. خوب دست خودم نبود. دوستت داشتم. دلم می‌خواست باشی ،بمانی و روزگاری نرسد که مثل حالا از خودم بپرسم هیچ وقت بود ، یا من همه چیز را در خوابهایم دیده‌ام ؟؟؟
نمی‌دانم ولی حالا هرچه داشتم را دادم به باد که ببرد.....ذهنم شبیه خانه‌هایی شده‌است که بعد از مدتها خالی می‌شوند و آدم در فضای خالی اتاقها احساس غریبگی می‌کند. شبیه وقتی که قرار است از خانه مورد علاقه‌ات اسباب کشی کنی و بروی. وقتی که برای آخرین بار در خالی اتاقهای خانه قدم می‌زنی و به خودت می‌گویی یعنی آنهمه روزهای خوب که در پناه این دیوارها گذشت ،حالا تمام شده است؟
و صدای پایت در خالی اتاقها می‌پیچد و ذهنت را تصدیق می‌کند ...... و دلت را پرمی‌کند.ذهنم خالی شده است .... و ذهن خالی تجربه تلخیست. وقتی آدم ذهنش خالی می‌شود دلش می‌خواهد همه چیز در یک سکون عجیب غرق بشود. وقتی ذهنت خالیست مثل آن وقتهایی است که آدم در یک واگن مترو یا یک ماشین می‌نشیند و دلش نمی‌خواهد هیچ وقت به مقصدش برسد .......
انگار از گذشته‌اش می‌کند ودیگر امیدی ندارد که به آینده بیاویزد و یک جایی وسط خیالات مبهم خودش گرفتار جا می‌ماند....
من حالا همان جا در میانه آن اتاقهای خالی ذهنم دارم قدم می‌زنم و فکر می‌کنم این فضای خالی دنگال این همه وقت کجای ذهن من بوده‌است؟ مسخره‌است..... یاد روزهایی می‌افتم که ذهنم پر بود از فکر‌های تو و سند‌های عاشقانه‌هایم.......ه
همه را دور ریختم.همه را دادم به دست باد که ببرد. دیگر سند هیچ کدام از دوستی‌هایم را نگه نمی‌دارم . دلم می‌خواهد در اتاقهای خالی این ذهن خسته قدم بزنم وفقط به صدای پایم گوش بدهم.......

.

نوشته شده در Thursday July 17, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

یک بعد از ظهر

در را باز می کنم و داخل می‌شوم. اتاق بوی خستگی می‌دهد وبوی رخوتی که از گرمای ظهر در فضا جا مانده است.گلهای مریم پلاسیده، لیوانهای کثیف ، شیشه‌های خالی نوشابه، ته مانده چیپس و لباسهایی که روی مبلها رها شده اند و خاک که همه جا پر کرده است......
به آشپزخانه می‌روم کتری را روشن می‌کنم و فکر می‌کنم تا آمدنت چقدر وقت هست تا همه جا را مرتب کنم. سری به آینه بزنم و غذایی روبراه کنم.
.
.
همه جا را مرتب می‌کنم. خاکها را از همه جا پاک می‌کنم. اتاق را جارو می‌زنم و غذا را هزار بار می‌چشم. می‌ترسم نمک غذا کم بشود. این جور وقتها اگر چیزی خوب نباشد عذاب وجدان می‌گیرم. فکر می‌کنم چیزی کم گذاشته‌ام و یا چیزی از این دست.......
کارها تمام شده‌اند و غذا هم حاضر است ....... به سراغ آینه می‌روم و فکر می‌کنم برای آمدنت چه لباسی باید پوشید .........
موزیک ملایمی می‌گذارم ،جلو آینه می‌ایستم دستی به موهایم می‌کشم و فکر می‌کنم به آمدنت. به لحظه‌ای که زنگ می‌زنی و من در را باز می‌کنم بعد پشت در به انتظار می‌مانم تا از پیچ راه ‌پله ها بپیچی و من صورتت را ازروزنه چشمی ببینم و در را باز کنم .......
به خودمان فکر می‌کنم وقتی که روبه روی هم نشسته‌ایم و حرف می‌زنیم ،به رنگ نگاهت و یا لبخندت وقتی که حرف می‌زنی و با آن عادت همیشگیت چای را مزه مزه می‌کنی.....
.
به سراغ پنجره می‌روم خیابان آرام است و ماشینها که در ترافیک بعد از ظهر صف کشیده‌اند و آدمها که می‌آیند و می‌روند بی وقفه و بدون خستگی..... تو اما دیر کرده‌‌ای. نمی‌دانم چرا ؟ اما دیر کرده‌ای ...
میز را چیده‌ام و غذا مدتهاست که حاضر است. به تلفن نگاه می‌کنم و به سکوت غریب اتاق فکر می‌کنم . دلم نمی‌خواهد به تو زنگ بزنم. دلم نمی‌خواهد بگویی که نمی‌آیی. دلم نمی‌خواهد به همین سادگی تصویر آمدنت را خراب کنم ...... پشت میز می‌نشینم و به سایه روشن نور چراغ خیره می‌شوم وبازهم فکر می‌کنم ...
.
تلفن زنگ می زند. می‌دانم خودت هستی...... گوشی را برمی‌دارم و سلام می‌کنم.
زنگ زده‌ای که بگویی آنقدر کارت زیاد است که نمی‌توانی بیایی و قرارمان بماند برای یک فرصت دیگر......
گوشی را گذاشته‌ام و دارم فکر می‌کنم . به این همه شوق برای آمدنت، به تصویرت وقتی که از پیچ راه پله می‌پیچی و در زاویه چشمی ظاهر می‌شوی، به لباسی که با ذوق پوشیدم، به اتاقی که از تمیزی برق می‌زند، به نمک غذا...... و به تمام چیزهای تلخی که هنوز هم جسارتی برای پذیرفتنشان ندارم .
.
نوشته شده در Monday July 7, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

یک روز ...

از صبح که از خواب بلند می‌شوم خودم می‌دانم امروز یکی از آن روزهای زهره مارم است. از آن روزهایی که دلم می‌خواهد کسی کاری به کارم نداشته باشد. کسی چیزی نپرسد. کسی با من حرف نزند تا خودم بهتر بشوم. از آن روزها که دلم نمی‌خواهد سر کار بروم و یا جواب هیچ تلفنی را بدهم.
اما آنقدر کار دارم که نگو...... باید پروژه ام را برای استادم بفرستم و کلی ترجمه مزخرفم را ویرایش کنم. باید برای یکی از مشتری ها لوگو و پاکت طراحی کنم . باید خانه را برای مامان تمیز کنم.....

بلند می‌شوم و چقدر سخت است. وقتی اینطوری هستم ذهنم با جسمم راه نمی‌آید.همه اش یک جایی جا می‌ماند. برای خودش جایی پرسه می‌زند که هیچ کدام از کارهای من آنجا نیست. ذهنم سنگین است..... دلم می‌خواهد به خودم بگویم جهنم پروژه و بنشینم پای اینترنت و ذهنم را رها کنم که هر کاری دلش می‌خواهد بکند وساعتها صفحه ها ی اینترنتی را نگاه کنم..... وآنقدر فکر کنم که سر گیجه بگیرم ..... بعد بروم روی تخت دراز بکشم ،فال حافظ بگیرم و بگذارم اشکهایم رها شوند.......
اما به روی خودم نمیآورم. خانه را تمیز می‌کنم و تمام ترجمه هایم را می‌خوانم. به خودم می‌گویم تا شب تحمل می‌کنم. شب که بیاید با هم حرف می‌زنیم و حالم خوب می‌شود.ه
پروژه‌ام را تایپ می‌کنم و هزار بار به خودم می‌گویم همه چیز تا شب درست می‌شود .

آخ که اگر شب زود بیایی. اگر خسته نباشی. اگر سر حال باشی، فال حافظ می‌گیریم و حرف می‌زنیم. آنقدر که دلم سبک بشود. آنقدر که اشکهایم تمام بشود وتو حتما بغلم خواهی کرد و سعی می‌کنی تمام اتفاقات معمولی روزت را طوری تعریف کنی که دلچسب و خنده ‌داربه نظر برسند. بعد من حالم خوب می‌شود چون می‌دانم برایت مهم هستم و این روز زهرماری دیگرتمام شده ‌است.

بلند می‌شوم چای می‌ریزم پای اینترنت می‌نشینم و فکر می‌کنم دیگر چیزی به آمدنت نمانده است.

.
.
شب شده است و تو آمده‌ای. ذهنم هنوز هم با من نیست. از اتاق بیرون می‌روم تا میوه بیاورم و و فکر می‌کنم چه روز بدی را گذرانده‌ام.... و از این فکر دوباره سرم گیج می‌رود.........
به اتاق می‌آیم، روی تخت داراز کشیده‌ای. نزدیک می‌آیم ....خوابی. خوابه خواب . آرام صدایت می‌زنم... نمی‌شنوی . ساعت را نگاه می‌کنم چیزی از ساعت 10 نگذشته است ولی تو خوابیده‌ای. عمیق و آرام.....
به صورت خسته‌ات خیره می‌شوم و بغضم می‌گیرد ...........

از اتاق بیرون می‌آیم.........بازهم پای اینترنت نشسته‌ام. صفحه‌های غریبه را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم به فردا..... فردا از کدام روزهایم خواهد بود؟؟؟؟؟

.

نوشته شده در Wednesday July 2, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

تصویر ساده یک دورماندگی ...

نگاهت نمی‌کنم .... حرفهای نگاهت را دوست ندارم و طرز نگاه کردنت را وقتی که عمیق نگاه می‌کنی.
نگاهت نمی‌کنم....می‌دانم نگاهت آزارم می‌دهد و تصویرش تا چند روز ذهنم را مغشوش خواهد کرد.

نگاهت نمی‌کنم ..... از حرفهای عریان چشمهایت بدم می‌آید.
خودم را با قاشق و چنگالم سر گرم می‌کنم. غذا را زیرو رو می‌کنم... نمی‌گذارم نگاهم با تصویر تو تلاقی کند.... مهم نیست چه فکری خواهی کرد. مهم نیست بعدا چه خواهی گفت.......
هیچ کدام باعث نمی‌شود بخواهم نگاه تیزت را تحمل کنم.

حرف می‌زنی اما به حرفهایت گوش نمی‌دهم. به بشقاب غذایم خیره می‌شوم و به طرح گلهای طلایی رنگ بشقاب که بیشترش زیر غذا پنهان مانده است. اما به هیچ کدام از حرفهایت گوش نمی‌دهم.
خودم را به فضای سنگین رستوران می‌سپارم و صدای درهم گفتگوی آدمها و تکرار صدای برخورد قاشق و چنگال با ظرفها . گوشم را ازهمهه رها شده در فضا پر می‌کنم تا طنین صدایت کمرنگ بشود.
خودم را به تمام آویزهای چلچراغ میانه سقف می‌آویزم تا دست نگاهت به چشمهایم نرسد وتصویر تمام تابلوها را چه دور و چه نزدیک دوره می‌کنم.

طرح روی دسته قاشقها و چنگالها،حاشیه گلدان روی میز و تراش لیوانها هزار بار مرور می‌کنم و در جواب حرفهایت فقط گاهی سرم را تکان می‌دهم. می‌خواهم از نگاهت بگریزم و صدایت را در میان موسیقی ملایم پیانو گم کنم.....
دلم می‌خواهد از این فضای سنگین زیبا بیرون بروم.........

دلم می‌خواهد این غذای لعنتی تمام بشود و من خودم را به تازگی هوای خیابان برسانم و تصویر این نگاه را در اولین سطل زباله رها کنم.
آه که من این روزها چقدر از آدمها دور شده‌ام ......

.

نوشته شده در Wednesday July 2, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

خودت، لبخندت و نگاهی که پر است از حرفهای نگفته

آخرش یک روز می‌رسد که من همه چیزم را بردارم بلند شوم ، بروم سر جاده بایستم و تردیدم را بسپارم به یکی ازهمین ماشینهایی که به نا کجا آباد ها می‌روند .بعد در حالی که دیگر شانه‌هایم سنگین نیست یک نفس تا خانه ات بدوم.
اصلا قول می‌دهم که یک نفس تا خانه‌ات پر بکشم ......کاش تو هم آنروز تنها باشی و تردیدت خانه نباشد که در را به روی تن خسته ام بگشاید.....
خودت باشی ، لبخندت ونگاهی که پر است از حرفهای نگفته.......
آخرش یک روز می‌رسد .......می‌دانم.
.
نوشته شده در Sunday June 29, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

یک اتفاق ساده

یک قطره درشت اشک از چشمم می‌چکد و درست می‌افتد روی حرف ( ام ).... ومن نگاهش می کنم.
به حرف (ام ) خیره می‌شوم که حالا نصفش درشت تر شده است.
هوا ابری است و نور اتاق رنگ دلگیری دارد ....
بلند می‌شوی می‌آیی کنارم آرام می‌نشینی و نگاهم می‌کنی. می‌دانم که داری مهربان نگاهم می‌کنی...... می‌دانم که دلت می‌خواهد حرف بزنی....... اما فقط نگاهم می‌کنی. فقط نگاهم می‌کنی و صدای آرام نفسهایت تکرار می‌شوند.
دارم فکر می‌کنم که مهربان نگاه کردنت را دوست دارم و شاید اگر چشمهایم خیس نبود اگر بغض گلویم را پر نکرده بود حتما من هم نگاهت می‌کردم. شاید حرفی هم می‌زدم . اما .....

دستت را جلو می‌آوری موهایم را از جلوی صورتم آرام کنار می‌زنی و لبخند می‌زنی......

به حرفهایی فکر می‌کنم که می‌توانستی بزنی . به حرفهایی که شاید منتظر مانده ای تا ازمن بشنوی ..... به لحن صدایت وقتی که مهربان است.
حرفی نمی‌زنم و به لحن صدایت فکر می‌کنم. وقتی صدایت مهربان است به نظرم رنگش تغییر می‌کند. انگار که در میان عکسهای سیاه و سفید تارو قدیمی با آدمهای جدی و عبوس عکسی پیدا بشود رنگی، شفاف و پر از لبخند.......
و دلم می‌گیرد از اینکه حرفی نمی‌زنی .از اینکه من و تو همیشه حرفهایمان برای خودمان می‌ماند. از اینکه آن عکس شاد رنگی هیچ وقت پیدا نمی‌شود........ دستت را دراز می‌کنی و آرام دستم را می‌گیری و فشار می‌دهی. دستهایت عرق کرده ومهربان است و گرم.

بغضم نرم می‌شود و با اشکهایم بیرون می‌ریزد..... به صدای آرام نفسهایت گوش می‌دهم و به حرف (ام) روی کیبورد خیره می‌شوم. تار دیده می‌شود وحالا قطره درشت اشک من تمامش را پوشانده است.......

.

نوشته شده در Tuesday June 24, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir