حرفهای تکراری

در آغوش تو

ترا در آغوش گرفته ام و فکر می کنم که اگر روزی برسد که تو اینجا نباشی...اینجا کنار من ، اینجا در آغوش من.. .و دلم از این فکر تلخ تنگ میگیرد.
من در آغوش تو به تو فکر می کنم . به زمانی که تودیگر در کنارم نباشی ، به زمانی که شاید تو تنها در جایی دور زندگی کنی...
ومن همیشه در تصورم می‌بینم که شب است و تو خسته در یک واگن مترو نشسته ای و به انگشتان کشیده دستانت خیره شده ای و داری به من فکر می‌کنی ...
بعد قطار در ایستگاه می ایستد ، تو کیفت را برمی داری ،آرام بلند می شوی و از قطار پیاده می شوی و به سمت خانه ات حرکت می کنی . نمی دانم چرا فکر می کنم هوا حتما سرد خواهد بود و تو حتما دستت را در جیب بارانیت مشت می کنی وسریعتر گام برمی‌داری و بازهم به من فکر می کنی .
بعد به خانه ات می رسی و کلید را در قفل در می چرخانی و آرام به سکوت خانه ات سلام می‌کنی .
بعد می بینم که‌با‌خستگی تمام کردن یک روز دیگر در رختخوابت دراز می کشی و به یاد من به خواب می روی .....
من اما نمی‌دانم چرا؟ ولی هر بار که ترا در آغوش می‌گیرم همه این‌تصاویراز برابر چشمانم می گذرند... و با خودم فکر می کنم چند بار دیگر فرصت در آغوش کشیدنت را خواهم داشت قبل از آنکه این تصاویرتمام روزگار تو بشوند ؟
من از تصور اندوه خودم برای آن‌روزها بغضم می گیرد واما نمی دانم چرا هر بار که ترا درآغوش می‌گیرم ....
.
نوشته شده در Wednesday June 6, 2007

+   مریم رضائی ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

یک روز دیگر ما

هوا گرم است. شلوغی اتاق بیمارستان آزارم می‌دهد. دلم هم سخت گرفته است. اصلا دلم چند روزی است که سخت گرفته است.نگاهت می‌کنم اخمهایت را توی هم کشیده‌ای و سعی می‌کنی نگاهم نکنی و من امروز اصلا حوصله ندارم که نازت را بکشم. حوصله ندارم برایت توضیح بدهم که باید غذایت را بخوری. حوصله ندارم اینجا کنار تختت بایستم و با لبخند بگویم که همه چیز خوب است همه چیز روبراه است و تو باید خوب استراحت کنی تا زود خوب شوی و همین حرفهای تکراری خاک گرفته همیشگی ......
من خسته‌ام... دلم می‌خواهد یکی این را بداند، یکی این را بفهمد که اگر تو مریضی و آزرده ...... من هم عجیب دلمرده و خسته‌ام و مدتهاست که روحم از لبه تیز این خستگی زخم‌آلوده‌است. دلم می‌خواست می‌شد یکبار فقط یکبار این حرفها را به کسی گفت. یکبار گفت که این فضای بیمارستان این آدمها این داروها ، این ملافه‌ها ، اصلا این زندگی همه‌اش مرا خسته کرده است.

کاش بدانی من حالم بهتر از تو نیست مدتهاست که دیگر حتی شاید بدتر از تو باشد. فقط مدتهاست که بی‌خود خودم را راضی نشان می‌دهم.
فقط هر وقت که پایم را در این اتاق می‌گذارم ماسک لبخند به چهره ام می‌زنم تا تو ندانی دخترکت دارد زیر بار اندوهش خم می‌شود.
و امروز عجیب دلم می‌خواهد این ماسک خنده را بردارم و پرت کنم تا هزار تکه بشود . که تمام بشود و من بلند فریاد بزنم تا هرچه هست در دلم را بیرون بریزم.
اما نمی‌شود این ماسک دیگر به صورتم چسبیده است و تو هیچ وقت چهره واقعی اندوه مرا نخواهی دید و هیچ وقت نخواهی فهمید که دخترکت چقدر در درونش خسته و شکسته شده است .
بگذار همه چیز مثل همیشه باشد . امروز هم ماسک لبخند لعنتی را روی صورتم نگاه می‌دارم تا عصر بشود ، صورتت را ببوسم و بپرسم "چیزی لازم نداری ؟ " و منتظر بمانم تا جواب بدهی بعد خداحافظی کنم و از این اتاق بیرون بروم .ه
آنوقت می‌دانم باز وقتی از پله‌های سفید بیمارستان پایین می‌روم به مژه‌هایم خواهم گفت که اشکهایم را محکم نگه دارند تا به خانه برسم و تمام راه را تا خانه پیاده می‌روم تا پاهایم خسته بشود و درد بگیرد و یادم برود چقدر دل آزرده و خسته‌ام و این جوری یک روز دیگر من و تو تمام بشود...

.

نوشته شده در Friday July 25, 2008

+   مریم رضائی ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

سکون ... فقط سکون

آنقدرحرفها نگفته در دلم ماند تا پوسید. همه را دور ریختم.....همه را دادم به باد که ببرد ....... دیگر چه فرق می‌کرد؟
به خیالم حالا اگر خودم را هم ببینی ، نشناسی...... دیگر مشتی حرف عاشقانه چرند پوسیده سند کدام عشق می‌تواند بشود میان من و ................... تو؟؟؟

مدتهاست که به این فکر می‌کنم چرا توی این دنیای لعنتی همه چیز باید یک سندی داشته باشد؟ اصلا من خودم هم به این سند ها معتادم. خیلی وقتها دوستی هایم را مستند می‌کنم تا همه چیزش برایم بماند ... تا همه روزهایش یادم بماند ..... تو را و تمام لحظات بودنت را هم مستند کردم.
نمی‌دانم چرا برای سند سازی هایم از روزگار بودن تو آنهمه وسواس خرج کردم. هرچه دورتر رفتی من وسواس سند سازیم بیشتر شد. خوب دست خودم نبود. دوستت داشتم. دلم می‌خواست باشی ،بمانی و روزگاری نرسد که مثل حالا از خودم بپرسم هیچ وقت بود ، یا من همه چیز را در خوابهایم دیده‌ام ؟؟؟
نمی‌دانم ولی حالا هرچه داشتم را دادم به باد که ببرد.....ذهنم شبیه خانه‌هایی شده‌است که بعد از مدتها خالی می‌شوند و آدم در فضای خالی اتاقها احساس غریبگی می‌کند. شبیه وقتی که قرار است از خانه مورد علاقه‌ات اسباب کشی کنی و بروی. وقتی که برای آخرین بار در خالی اتاقهای خانه قدم می‌زنی و به خودت می‌گویی یعنی آنهمه روزهای خوب که در پناه این دیوارها گذشت ،حالا تمام شده است؟
و صدای پایت در خالی اتاقها می‌پیچد و ذهنت را تصدیق می‌کند ...... و دلت را پرمی‌کند.ذهنم خالی شده است .... و ذهن خالی تجربه تلخیست. وقتی آدم ذهنش خالی می‌شود دلش می‌خواهد همه چیز در یک سکون عجیب غرق بشود. وقتی ذهنت خالیست مثل آن وقتهایی است که آدم در یک واگن مترو یا یک ماشین می‌نشیند و دلش نمی‌خواهد هیچ وقت به مقصدش برسد .......
انگار از گذشته‌اش می‌کند ودیگر امیدی ندارد که به آینده بیاویزد و یک جایی وسط خیالات مبهم خودش گرفتار جا می‌ماند....
من حالا همان جا در میانه آن اتاقهای خالی ذهنم دارم قدم می‌زنم و فکر می‌کنم این فضای خالی دنگال این همه وقت کجای ذهن من بوده‌است؟ مسخره‌است..... یاد روزهایی می‌افتم که ذهنم پر بود از فکر‌های تو و سند‌های عاشقانه‌هایم.......ه
همه را دور ریختم.همه را دادم به دست باد که ببرد. دیگر سند هیچ کدام از دوستی‌هایم را نگه نمی‌دارم . دلم می‌خواهد در اتاقهای خالی این ذهن خسته قدم بزنم وفقط به صدای پایم گوش بدهم.......

.

نوشته شده در Thursday July 17, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

یک بعد از ظهر

در را باز می کنم و داخل می‌شوم. اتاق بوی خستگی می‌دهد وبوی رخوتی که از گرمای ظهر در فضا جا مانده است.گلهای مریم پلاسیده، لیوانهای کثیف ، شیشه‌های خالی نوشابه، ته مانده چیپس و لباسهایی که روی مبلها رها شده اند و خاک که همه جا پر کرده است......
به آشپزخانه می‌روم کتری را روشن می‌کنم و فکر می‌کنم تا آمدنت چقدر وقت هست تا همه جا را مرتب کنم. سری به آینه بزنم و غذایی روبراه کنم.
.
.
همه جا را مرتب می‌کنم. خاکها را از همه جا پاک می‌کنم. اتاق را جارو می‌زنم و غذا را هزار بار می‌چشم. می‌ترسم نمک غذا کم بشود. این جور وقتها اگر چیزی خوب نباشد عذاب وجدان می‌گیرم. فکر می‌کنم چیزی کم گذاشته‌ام و یا چیزی از این دست.......
کارها تمام شده‌اند و غذا هم حاضر است ....... به سراغ آینه می‌روم و فکر می‌کنم برای آمدنت چه لباسی باید پوشید .........
موزیک ملایمی می‌گذارم ،جلو آینه می‌ایستم دستی به موهایم می‌کشم و فکر می‌کنم به آمدنت. به لحظه‌ای که زنگ می‌زنی و من در را باز می‌کنم بعد پشت در به انتظار می‌مانم تا از پیچ راه ‌پله ها بپیچی و من صورتت را ازروزنه چشمی ببینم و در را باز کنم .......
به خودمان فکر می‌کنم وقتی که روبه روی هم نشسته‌ایم و حرف می‌زنیم ،به رنگ نگاهت و یا لبخندت وقتی که حرف می‌زنی و با آن عادت همیشگیت چای را مزه مزه می‌کنی.....
.
به سراغ پنجره می‌روم خیابان آرام است و ماشینها که در ترافیک بعد از ظهر صف کشیده‌اند و آدمها که می‌آیند و می‌روند بی وقفه و بدون خستگی..... تو اما دیر کرده‌‌ای. نمی‌دانم چرا ؟ اما دیر کرده‌ای ...
میز را چیده‌ام و غذا مدتهاست که حاضر است. به تلفن نگاه می‌کنم و به سکوت غریب اتاق فکر می‌کنم . دلم نمی‌خواهد به تو زنگ بزنم. دلم نمی‌خواهد بگویی که نمی‌آیی. دلم نمی‌خواهد به همین سادگی تصویر آمدنت را خراب کنم ...... پشت میز می‌نشینم و به سایه روشن نور چراغ خیره می‌شوم وبازهم فکر می‌کنم ...
.
تلفن زنگ می زند. می‌دانم خودت هستی...... گوشی را برمی‌دارم و سلام می‌کنم.
زنگ زده‌ای که بگویی آنقدر کارت زیاد است که نمی‌توانی بیایی و قرارمان بماند برای یک فرصت دیگر......
گوشی را گذاشته‌ام و دارم فکر می‌کنم . به این همه شوق برای آمدنت، به تصویرت وقتی که از پیچ راه پله می‌پیچی و در زاویه چشمی ظاهر می‌شوی، به لباسی که با ذوق پوشیدم، به اتاقی که از تمیزی برق می‌زند، به نمک غذا...... و به تمام چیزهای تلخی که هنوز هم جسارتی برای پذیرفتنشان ندارم .
.
نوشته شده در Monday July 7, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

یک روز ...

از صبح که از خواب بلند می‌شوم خودم می‌دانم امروز یکی از آن روزهای زهره مارم است. از آن روزهایی که دلم می‌خواهد کسی کاری به کارم نداشته باشد. کسی چیزی نپرسد. کسی با من حرف نزند تا خودم بهتر بشوم. از آن روزها که دلم نمی‌خواهد سر کار بروم و یا جواب هیچ تلفنی را بدهم.
اما آنقدر کار دارم که نگو...... باید پروژه ام را برای استادم بفرستم و کلی ترجمه مزخرفم را ویرایش کنم. باید برای یکی از مشتری ها لوگو و پاکت طراحی کنم . باید خانه را برای مامان تمیز کنم.....

بلند می‌شوم و چقدر سخت است. وقتی اینطوری هستم ذهنم با جسمم راه نمی‌آید.همه اش یک جایی جا می‌ماند. برای خودش جایی پرسه می‌زند که هیچ کدام از کارهای من آنجا نیست. ذهنم سنگین است..... دلم می‌خواهد به خودم بگویم جهنم پروژه و بنشینم پای اینترنت و ذهنم را رها کنم که هر کاری دلش می‌خواهد بکند وساعتها صفحه ها ی اینترنتی را نگاه کنم..... وآنقدر فکر کنم که سر گیجه بگیرم ..... بعد بروم روی تخت دراز بکشم ،فال حافظ بگیرم و بگذارم اشکهایم رها شوند.......
اما به روی خودم نمیآورم. خانه را تمیز می‌کنم و تمام ترجمه هایم را می‌خوانم. به خودم می‌گویم تا شب تحمل می‌کنم. شب که بیاید با هم حرف می‌زنیم و حالم خوب می‌شود.ه
پروژه‌ام را تایپ می‌کنم و هزار بار به خودم می‌گویم همه چیز تا شب درست می‌شود .

آخ که اگر شب زود بیایی. اگر خسته نباشی. اگر سر حال باشی، فال حافظ می‌گیریم و حرف می‌زنیم. آنقدر که دلم سبک بشود. آنقدر که اشکهایم تمام بشود وتو حتما بغلم خواهی کرد و سعی می‌کنی تمام اتفاقات معمولی روزت را طوری تعریف کنی که دلچسب و خنده ‌داربه نظر برسند. بعد من حالم خوب می‌شود چون می‌دانم برایت مهم هستم و این روز زهرماری دیگرتمام شده ‌است.

بلند می‌شوم چای می‌ریزم پای اینترنت می‌نشینم و فکر می‌کنم دیگر چیزی به آمدنت نمانده است.

.
.
شب شده است و تو آمده‌ای. ذهنم هنوز هم با من نیست. از اتاق بیرون می‌روم تا میوه بیاورم و و فکر می‌کنم چه روز بدی را گذرانده‌ام.... و از این فکر دوباره سرم گیج می‌رود.........
به اتاق می‌آیم، روی تخت داراز کشیده‌ای. نزدیک می‌آیم ....خوابی. خوابه خواب . آرام صدایت می‌زنم... نمی‌شنوی . ساعت را نگاه می‌کنم چیزی از ساعت 10 نگذشته است ولی تو خوابیده‌ای. عمیق و آرام.....
به صورت خسته‌ات خیره می‌شوم و بغضم می‌گیرد ...........

از اتاق بیرون می‌آیم.........بازهم پای اینترنت نشسته‌ام. صفحه‌های غریبه را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم به فردا..... فردا از کدام روزهایم خواهد بود؟؟؟؟؟

.

نوشته شده در Wednesday July 2, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

تصویر ساده یک دورماندگی ...

نگاهت نمی‌کنم .... حرفهای نگاهت را دوست ندارم و طرز نگاه کردنت را وقتی که عمیق نگاه می‌کنی.
نگاهت نمی‌کنم....می‌دانم نگاهت آزارم می‌دهد و تصویرش تا چند روز ذهنم را مغشوش خواهد کرد.

نگاهت نمی‌کنم ..... از حرفهای عریان چشمهایت بدم می‌آید.
خودم را با قاشق و چنگالم سر گرم می‌کنم. غذا را زیرو رو می‌کنم... نمی‌گذارم نگاهم با تصویر تو تلاقی کند.... مهم نیست چه فکری خواهی کرد. مهم نیست بعدا چه خواهی گفت.......
هیچ کدام باعث نمی‌شود بخواهم نگاه تیزت را تحمل کنم.

حرف می‌زنی اما به حرفهایت گوش نمی‌دهم. به بشقاب غذایم خیره می‌شوم و به طرح گلهای طلایی رنگ بشقاب که بیشترش زیر غذا پنهان مانده است. اما به هیچ کدام از حرفهایت گوش نمی‌دهم.
خودم را به فضای سنگین رستوران می‌سپارم و صدای درهم گفتگوی آدمها و تکرار صدای برخورد قاشق و چنگال با ظرفها . گوشم را ازهمهه رها شده در فضا پر می‌کنم تا طنین صدایت کمرنگ بشود.
خودم را به تمام آویزهای چلچراغ میانه سقف می‌آویزم تا دست نگاهت به چشمهایم نرسد وتصویر تمام تابلوها را چه دور و چه نزدیک دوره می‌کنم.

طرح روی دسته قاشقها و چنگالها،حاشیه گلدان روی میز و تراش لیوانها هزار بار مرور می‌کنم و در جواب حرفهایت فقط گاهی سرم را تکان می‌دهم. می‌خواهم از نگاهت بگریزم و صدایت را در میان موسیقی ملایم پیانو گم کنم.....
دلم می‌خواهد از این فضای سنگین زیبا بیرون بروم.........

دلم می‌خواهد این غذای لعنتی تمام بشود و من خودم را به تازگی هوای خیابان برسانم و تصویر این نگاه را در اولین سطل زباله رها کنم.
آه که من این روزها چقدر از آدمها دور شده‌ام ......

.

نوشته شده در Wednesday July 2, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

خودت، لبخندت و نگاهی که پر است از حرفهای نگفته

آخرش یک روز می‌رسد که من همه چیزم را بردارم بلند شوم ، بروم سر جاده بایستم و تردیدم را بسپارم به یکی ازهمین ماشینهایی که به نا کجا آباد ها می‌روند .بعد در حالی که دیگر شانه‌هایم سنگین نیست یک نفس تا خانه ات بدوم.
اصلا قول می‌دهم که یک نفس تا خانه‌ات پر بکشم ......کاش تو هم آنروز تنها باشی و تردیدت خانه نباشد که در را به روی تن خسته ام بگشاید.....
خودت باشی ، لبخندت ونگاهی که پر است از حرفهای نگفته.......
آخرش یک روز می‌رسد .......می‌دانم.
.
نوشته شده در Sunday June 29, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

یک اتفاق ساده

یک قطره درشت اشک از چشمم می‌چکد و درست می‌افتد روی حرف ( ام ).... ومن نگاهش می کنم.
به حرف (ام ) خیره می‌شوم که حالا نصفش درشت تر شده است.
هوا ابری است و نور اتاق رنگ دلگیری دارد ....
بلند می‌شوی می‌آیی کنارم آرام می‌نشینی و نگاهم می‌کنی. می‌دانم که داری مهربان نگاهم می‌کنی...... می‌دانم که دلت می‌خواهد حرف بزنی....... اما فقط نگاهم می‌کنی. فقط نگاهم می‌کنی و صدای آرام نفسهایت تکرار می‌شوند.
دارم فکر می‌کنم که مهربان نگاه کردنت را دوست دارم و شاید اگر چشمهایم خیس نبود اگر بغض گلویم را پر نکرده بود حتما من هم نگاهت می‌کردم. شاید حرفی هم می‌زدم . اما .....

دستت را جلو می‌آوری موهایم را از جلوی صورتم آرام کنار می‌زنی و لبخند می‌زنی......

به حرفهایی فکر می‌کنم که می‌توانستی بزنی . به حرفهایی که شاید منتظر مانده ای تا ازمن بشنوی ..... به لحن صدایت وقتی که مهربان است.
حرفی نمی‌زنم و به لحن صدایت فکر می‌کنم. وقتی صدایت مهربان است به نظرم رنگش تغییر می‌کند. انگار که در میان عکسهای سیاه و سفید تارو قدیمی با آدمهای جدی و عبوس عکسی پیدا بشود رنگی، شفاف و پر از لبخند.......
و دلم می‌گیرد از اینکه حرفی نمی‌زنی .از اینکه من و تو همیشه حرفهایمان برای خودمان می‌ماند. از اینکه آن عکس شاد رنگی هیچ وقت پیدا نمی‌شود........ دستت را دراز می‌کنی و آرام دستم را می‌گیری و فشار می‌دهی. دستهایت عرق کرده ومهربان است و گرم.

بغضم نرم می‌شود و با اشکهایم بیرون می‌ریزد..... به صدای آرام نفسهایت گوش می‌دهم و به حرف (ام) روی کیبورد خیره می‌شوم. تار دیده می‌شود وحالا قطره درشت اشک من تمامش را پوشانده است.......

.

نوشته شده در Tuesday June 24, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

عروسک مومی

آنروزها من حس غریبی داشتم .....دلم می‌خواست که بدانی دوستت دارم و حضورت چقدر مهم است آنقدر مهم که به خاطرش همه چیز را تحمل ‌کنم.
من حس غریبی داشتم و بزرگترین تفاوتم با تو همین حجم سیال عشق بود که نمی‌گذاشت پایم به زمین برسد و تو پر بودی از حجم سنگین و چگال نامهربانی که هیچ وقت نمی‌گذاشت با من همراه بشوی ...... ومن از درک این تفاوت فاحش عاجز بودم چون دوستت داشتم.
حالا به آن روزها نگاه می‌کنم به ساعتهای مات با هم بودنمان که مثل عکسهای قدیمی هر روز تار تر و تار تر می‌شوند. به تصویر مبهمی که از تو در ذهنم می‌گردد و قرار نیست رهایم کند......

من از هراس کابوس تلخی که با تو گذراندم ، از هراس رنج تلخی که آن روزها قلب جوان عاشقم را سوراخ می‌کرد هنوز هم به گریه می‌افتم و شبها با ترس غریبی از خواب بیدار می‌شوم .
من با تو و در کنار تو عوض شده ‌ام . مثل کسی که از میان یک دالان دراز و تاریک گذشته است و حالا چشمهایش با نور غریبگی می‌کنند، با زندگی آدمهای عادی غریبه ام.

من دلم برای آن دخترکی که فکر می‌کرد دوست داشتن لطیف ترین اتفاقی است که می‌تواند در روزگار کسی رخ بدهد تنگ شده است و هرچه می‌کنم یادم نمی‌آید کجا گمش کرده‌ام.
من در اتفاق تلخ دوست داشتن ذوب شده‌ام و حالا مدتهاست که با خودم و با احساسم غریبه مانده‌ام. مثل یک عروسک مومی کوچک که در حرارت ذوب بشود وتبدیل شود به چیزی میان خاطره ای از عروسک و موم ذوب شده ی سرد ......

من نمی‌دانم از این حس غریب چطور می‌توان گریخت .....من نمی‌دانم چطور می‌توان راه برگشتن به احساس و فکر آدمهای عادی را پیدا کرد ؟
ولی می‌دانم تو این حرفها را نمی فهمی و اصلا حتی گوش شنوایی برای شنیدنشان هم نداری......

من می‌دانم که تو جایی در میان آدمهای این روزگار زندگیت را می‌کنی و هیچ نمی‌دانی کتاب داستان تمام شده قدیمی ما جایی هنوز باز مانده است ...... و اتفاق ساده هر نسیم خاطره‌ای می‌تواند ورقهایش را در روزگار من جابه جا کند وعکسهای تار و رنگ پریده اش را نشان بدهد.من دلم می‌خواست که این کابوس تلخ در روزگار من هم فراموش بشود.من دلم می‌خواهد تو و هرچه که تصویری از تو را به یاد می‌آورد گم بشود...... برود..... تمام بشود .
من دلم برای زندگی آدمهای عادی تنگ شده است......

من اصلا دلم برای آدمهای عادی که حرفهایشان بوی خستگی و تکرار نمی‌دهد تنگ شده‌است.
من دلم تنگ شده برای نگاه‌های مهربانی که سادگیشان تکراری نمی‌شود و حرفهای عریانی که برای گفتنشان هیچ لفافه ای لازم نیست و تمام زیباییشان در بی پرده گیست.

من دلم از آدمهایی که این حجم ذوب شده مومی وجود مرا هنوز با یک عروسک خوش آب و رنگ اشتباه می‌گیرند گرفته است.....
حقیقت همین است من حالا دیگر یک عروسک زیبای مهربان نیستم که حتی وقتی ذوب می‌شد لبخندش را فراموش نمی‌کرد. من حالا دلم می‌خواهد دستهای مهربانی پیدا بشوند که بدانند عروسکهای مومی را چطور قالب می‌گیرند ..... یا لااقل کسی باشد که بفهمد گاهی اتفاق ساده‌ای هست به نام ذوب شدن که می‌تواند لبخند زیبای عروسکی را برای همیشه تار کند......
من دلم کسی را می‌خواهد که آنقدر فهیم باشد که بداند قرار نیست من همان کسی باشم که لبخندش معنای
شادمانی دارد .... و نخواهد فقط اندوهش را با من قسمت کند. من دلم دستهای مهربانی می‌خواهد که هنرشان ساختن باشد و هنوز هم خراب کردن را معصیت بدانند......
نمی‌دانم شاید این توقع زیادی باشد. هرچه هست من حالا آدم دیگری هستم ودیگر دلم نمی‌خواهد از این یک توقع هرچه هم زیاد باشد چشم پوشی ‌کنم. حتی اگر قرار باشد هیچ وقت دستهای مهربانی از راه نرسند. ...... حتی اگر قرار باشد من برای همیشه همین قطعه موم بی شباهت به عروسک باقی بمانم......

من عوض شده‌ام و این همان چیزیست که مرا می‌ترساند .......

.

نوشته شده در Sunday June 22, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

هیچ و دیگر همین

نمی دانم آخرش قرار است که چه بکنی ؟
بروی یا بمانی ........
کاش بعضی وقتها، بعضی چیزها در یک قطعیت عمیق بسته باشند. کاش بعضی وقتها لازم نباشد آدم آنقدر فکر کند، حرف بزند و آخر هیچ .......
اصلا کاش زندگی اینقدر در هیچ تنیده نبود ...
دلم می‌خواهد بروی، بروی و بدانم آنجا که هستی شادی و روزگار هر روز با یک درخشش مهربان به تو چشمک می‌زند. دلم می‌خواهد بروی و بدانم طعم زندگی را با لذت مزه مزه خواهی کرد. من اینجا خواهم ماند بدون اعتراض، بدون دلتنگی و بدون خستگی ....
چه کسی می‌داند؟
شاید من قرار است تنها مجسمه ای باشم زیر باد و باران و آفتاب ایستاده، تاهرگاه تن خسته ای به من
رسید با دیدنم حس تنهایی قلبش کمرنگتر شود و یا یکی از آن مترسک های پیر و مهربان میان مزرعه‌ها که دوست دیرین کلاغها می‌شوند .....
آه من فقط دلم می‌خواست زندگی ساعتهای خوبش را با عشق به من هدیه بدهد. من فقط دلم می‌خواست تنها نمانم، که همیشه ماندم. تنها ماندم و حالا تنهایی جزیی از من است و مثل کاههای پوسیده درون یک مترسک پیر، تنهایی در من انباشته است.
دیگر اعتراضی نخواهم داشت ..... دیگر فکر نمی‌کنم که همه ماهیها می‌توانند در بی کران آبی دریا ها رها شوند. حالا دیگر میدانم بعضی ماهیها باید در دایره محدود تنگ بلوریشان دور بزنند و دور بزنند و فقط در خیالشان خواب شیرین بیکران آبی را ترسیم کنند.
من تسلیم شده‌ام. تسلیم فضای تنگ تنگ بلوریم و می‌دانم که شاید هیچ وقت هیچ بیکران آبی مهربانی مرا به یاد نیاورد.ه
آه هیچ ، امان از این زندگی تنیده در اندوه هیج .....من به این هیچی زندگی آلوده شده‌ام و دیگر چه فرق می‌کند در هیچ‌های پیچ در پیچ تو باشی و بمانی و یا بروی .......
پس برو شاید روزگار به تو لبخند بزند. یادت باشد قرار نیست همه ماهیها تنگنای تنگ بلوری را به جان بخرند ...
شاید تو همان ماهی کوچکی باشی که بیکران آبی صدایش زده است......
چه کسی می‌داند؟
.
 نوشته شده در Friday June 13, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

پشت این سکوت ... پشت این نگاه ...

پشت این سکوت،پشت این نگاه، پشت حرفهای نگفته حسی هست که طعم گسی دارد.....

فقط نگاهت می‌کنم..... نگاهت می‌کنم و دلم برای نگاهت و خواب زیبای مژه هایت غنج می‌رود.....

من به آن خم لطیفی که به صدایت می‌دهی وقتی به دو هجای پایانی جمله هایت رسیده‌ای دلبسته ام و به ابهام آرامی که در چهره ات موج می‌زند و به حالتی که همیشه لبهایت را از چیزی میان لبخند و هیچ پر کرده است معتادم. من به گمانم دیگر عاشق آرامش مبهمی که لابه لای بودنت مرا در خود می‌گیرد شده باشم....

.

.

کاش می‌توانستم این حرفها را به تو بگویم، به تو که حالا جایی در میانه زندگیم ایستاده ‌ای واز این همه وابستگی بی‌خبری....

من به بودنت در میانه روزگارم عادت کرده ام و فکر می‌کنم وقتی نباشی جای خالی ترا دیگر چه چیز می‌تواند پر کند؟

کاش می شد این حرفها به خودت بگویم و رد نگاهت را تا انتهای فکرت دنبال کنم ....

اماافسوس که نمی‌شود......

افسوس که پشت این سکوت، پشت این نگاه حسی هست که طعم گسی دارد....و همیشه حرفهایی هست که نگفتنشان شاید بهتر باشد.

.

نوشته شده در Wednesday June 11, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

دستهای نا آشنا

دستت را روی دستم می‌گذاری.دستت سرد است و دستم را در خودش فشار می‌دهد.دستت غریبه است اگرچه می‌خواهد مهربان به نظر برسد و من اما هیچ تصویری در درونم برای حس دستهایت پیدا نمی‌کنم.
به بهانه درست کردن موهایم دستم را از میان دستانت بیرون می‌کشم و در موهایم فرو می‌برم، بعد دوباره دستهایم را روی میز رها می‌کنم و خسته نگاهشان می‌کنم. دستت کنار دستم روی میز مردد مانده است.
دستهایم ازغربت دستهای تو به هم پناه می‌برند و درهم گره می‌خورند......
.
نوشته شده در Tuesday June 10, 2008
دستانت را از روی میز برمی‌داری و من خیالم راحت می‌شود.دستهایم آرام آرام دارند گرمتر می شوند........

+   مریم رضائی ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

سلامی از سر دلتنگی

صدایت ،نگاهت و تصویرت جایی در ذهنم ته نشین شده است .بعد از مدتها دلم هوای شنیدن صدایت را می کند.....
چند روز فکر می‌کنم تا خودم را راضی ‌کنم که زنگ بزنم و حالت را بپرسم . گاهی فکر می‌کنم شنیدن صدایم چه حسی به تو می‌دهد. نمی‌خواهم چیزی را تکرار کنم ،می‌دانم آنچه ویران شده ارزش دوباره ساختن را ندارد .....ولی دلم می‌گوید یک احوالپرسی ساده مگر چه عیب دارد.آنهم بعد از اینهمه وقت .....آنهم بعد از تمام شدن هرچه که بود ......
گوشی را برمی‌دارم و شماره ات را می‌گیرم......صدایت از آنطرف گوشی شنیده می‌شود....آرام سلام می‌کنم و منتظر می‌مانم که جواب بدهی .......مکس می‌کنی و بعد می گویی..... الو ...الو .....الو ..... و تلفن را قطع می‌کنی.
دوباره شماره نمی‌گیرم می‌دانم که حتما تلفنت را خاموش کرده‌ای. گوشی را می‌گذارم و به روبرویم خیره می‌شوم.......و فکر می‌کنم که چه حیف که تو هنوز همان آدم قبل مانده ای.....چه حیف که آدمها خودشان را اینقدر مکلف می‌کنند به چیزهایی که وجود ندارد.چه حیف که چیزهای ساده را می‌توان اینهمه سخت کرد.......
کاش تو هم دلت می‌خواست حالم را بپرسی .کاش طعم گس یک سلام و علیک ساده را از هیچ کداممان دریغ نمی‌کردی.
از شرکت بیرون می‌آیم و خودم را به دست آفتاب داغ می‌سپارم و فکر می‌کنم زندگی همانست که بود.... اتفاق تازه ای رخ نداده است .فقط من یک داستان تلخ را از سر دلتنگی باز هم مرور کرده‌ام.
مرور خاطرات......مرور روزهای قبل و فکر می‌کنم چه حیف که حضورم می‌تواند اینقدربرایت ترس آورباشد........
.
نوشته شده در Monday June 2, 2008

+   مریم رضائی ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

اجبار

کیفم را بدنبال کلید زیرورو می‌کنم و فکر می کنم به فضای خانه بدون تو .به سردرگمی مبهمی که وقتی نیستی ذهنم را آشفته تر می کند، و به خودم که حتما تا مدتی برای هیچ کاری حوصله نخواهم داشت .
در را که باز می کنم گرمای خانه نوازشم می کند. به خانه نگاه می کنم و به در اتاقت که نیمه باز مانده است و تصویری که روی مانیتور کامپیوتر بدون خستگی می چرخد .
پالتویم را روی یکی از مبلها رها می کنم وبه آشپزخانه می روم ، چای می ریزم و به خودمان فکر می کنم و به این نبودن اجباریت .
به اجباری که می‌تواند آدمهایی به سن و سال من و تو را اینقدر ناچار کند . به تو که آنقدر راحت کنار کشیده ای تا دیگران به جایت نظر بدهند . به خودم که همه چیز را در سکوت پذیرفته‌ام که غرورم لااقل برایم بماند . نمی دانم چقدر می گذرد...... صدای زنگ تلفن ذهنم را می خراشد و تصویر تو لبخند زنان روی نمایشگر گوشی پیدا می شود .
گوشی را برنمی دارم ، همانطور به تصویرت خیره می‌مانم و فکر می کنم حرف زدنمان آنهم چند ساعت بعد از خداحافظی برای زمانی نا معلوم نمایش کلیشه ای مزحکی خواهد بود .
آنقدر زنگ می‌زند تا نمایشگر گوشی تاریک می شود .
گوشی را بر ‌‌می دارم و زنگش را به حالت سکوت می برم .
دلم نمی خواهد صدای زنگ وادارم کند گوشی را بردارم و آن نمایش تکراری بازهم مرور بشود . بگذار همه چیز یکباره تمام شود .من توان این کش و قوس ذهن در دالان احساس را ندارم ....
چیزی روی سینه ام سنگینی می‌کند .چایم را داغ داغ سر می کشم و به خیالم می رسد سوزش دهانم را از اندوه سینه ام راحت ترمی توانم تحمل کنم . و از این خیال تلخ کمی جا می‌خورم .
.
.
.
اتاق پر است از سکوت و تصویرت باز هم روی نمایشگر گوشی من دارد لبخند می ‌زند .....
.
نوشته شده در Saturday December 29, 2007

+   مریم رضائی ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

خوش باوری

پلک چپم می پرد. پریدنش کلافه ام کرده است و بی تاب و هرچه فکر میکنم نمی دانم معنایش چه می تواند باشد .
شاید تو بخواهی که بیایی .... شاید خبری از دور دست نزدیک بودنت در راهست .
چه کسی می داند شاید لبخند و نور و معجزه در راهند تا خاکستری روزهای خالیم را بتارانند .
دلم می خواهد منتظر باشم برای چیزهای خوب و سبکی این فکرهای لطیف ذوق زده ام می کند .
فکرهای عاقلانه را دور می ریزم . مهم نیست که مدتهاست سری هم به یاد من نزده ای . مهم نیست که روزمرگی عادت روزگارم شده است . گاهی شاید کمی خوش باوری برای ذائقه ذهن تنوعی باشد دلچسب، مثل طعم ترش لواشک های کودکی....
من امروز دلم می خواهد پرش پلکم را به فال نیک بگیرم و پنجره های ذهنم را باز کنم به سوی هجوم اندیشه های سبز .....
دلم می خواهد به خودم بگویم که تو می آیی و لبخند و نور و معجزه در راهند که.......
.
نوشته شده در Wednesday April 9, 2008

+   مریم رضائی ; ۱:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

خواب شیرین من

خواب می‌بینم........ ترا در آغوش گرفته‌ام و بازوانت تنم را تنگ در خود می‌ فشارند.........
خواب می‌بینم و عطر تنت تمام مشامم را آکنده است.........
خواب می‌بینم و گرمای نفست در لابلای موهایم رها شده ‌است.......
خواب می‌بینم و نگاهت مهربان به نگاهم آویخته است ........
خواب می‌بینم و دلم نمی‌خواهد که این خواب تمام بشود.........
دلم نمی‌خواهد خیال بودنت رهایم کند......
دلم نمی‌خواهد مهربان نگاهت دخترک معصوم چشمهایم را گم کند ......
.
.
دلم نمی‌خواهد بیدار شوم. زندگی با صدایت ،نفست،نگاهت و قلبت دلچسب ترین است...........
و من اما دلم نمی‌خواهد که بیدار شوم........
.
نوشته شده در Saturday May 3, 2008

+   مریم رضائی ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

روز تولد من

در سینه ام انگار کبوتری پر پر میزند و راهی برای بیرون آمدنش نیست . دستم را روی قلبم می گذارم که آرام بگیرد .سرم را زیر انداخته ام که بی قراری چشمهایم از نگاهت مخفی بماند .
به دستهایت که روی میز است خیره می شوم و با خودم فکر می کنم که این دستها هنوز هم گرم هستند؟ صدای حرف زدن آهسته ات، بلند در مغزم تکرار می شود و می دانم که خیره به صورتم نگاه می کنی ، من اما سرم را بلند نمی کنم .نمی خواهم چشمهایم حرفهای نگفتنی دلم را بیرون بریزند.
به گلهای سرخی که آوردی خیره می شوم و با خودم فکر میکنم کاش می شد برای این گلهای رز ذوق کنم .چه هدیه رومانتیکی .
و خودت که اینجایی.... و هنوز هم یادت مانده است که دهم مهر ماه روز من است .
کاش می شد راحت حرف بزنیم .کاش می شد برای بودنت ذوق کنم . دهانم تلخ است . تلخ . لیوان چای را برمی دارم وهجوم فکرهایم دوباره ذهنم را انباشته می کند.
سرم را بلند می کنم و می بینم که داری مهربان نگاهم می کنی . نگاهم را از چشمهایت می دزدم و به جایی دور در آسمان پس پنجره خیره می شوم .
به خیالم می رسد که آمدنت بی هویت است . مثل آنوقتهایی است که ماه ،کمرنگ بر پهنه آسمان صبح می ماند وباورش نمی شود که آسمان محبوبش به رنگ روشن صبح واداده است و رنگ روشن صبح جایی برای ماه ندارد .
از این خیال دلتنگ حالم بدتر می شود . بغضم می گیرد و ....
.
.
تو رفته ای وفنجان چای نیم خورده ات روی میز مانده است و گلها که عطر تازگیشان تمام اتاق را پر کرده است. دهانم هنوز هم تلخ است ......
افسوس که گلهایت هم مثل خودت نمی خواهند باور کنند که من مدتیست دیگر به رنگ نبودنت واداده ام .....
.
نوشته شده در Tuesday October 2, 2007

+   مریم رضائی ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

فال

ورق ها را هزار بار جمع کردم و از نو چیدم اما هیچ خبررسانی از امید و بازگشتن حرفی نزد . کارت ها را زیر رو می کنم تا شاید رد نوری از دری گشوده به روزهای تازه باشد ونیست . هیچ نیست .
هر چه هست روزهای طولانی و دلتنگ است و ساعتهای پریشان انتظار و حضوراین باد سرد فراموشی که آمده است آخرین ردپای عشق را هم ببرد .....
.
نوشته شده در Thursday October 18, 2007

+   مریم رضائی ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

یلدا

همه چیز مثل نشستن در قطار است . نه راحت است و نه شاد . مثل همه قطارهایی که من تا بحال تویشان نشسته ام وعمق تاریکی شب را از پنجره با سماجت کاویده ام .
مثل نشستن در قطار است با همان سکوتی که سکوت نیست، همان سکوتی که پر است از صدای ممتد عبور.
و رفت و آمد آدمهای غریب در راهرو های تنگ، وهمان خستگی کشنده و خواب آلود که به راحتی خواب نمی رسد.
شبها اینجا نه سخت هستند و نه خوب و نه بد ، فقط شبند و تاریک و.....
دارم فکر میکنم به روزگارم ..... به همه ساعتهایی که در این قطار پیشرو در شب ابهام رنگ می گیرند و می‌میرند وروزها که همین طور دارند می روند و این سردرگمی تلخ راز آلوده که معلوم نیست آخرش کجاست؟
گاهی هم درد به سراغم می آید از آن دردهای سخت و تلخ وامان ازوقتی که می‌آید ..... چیزی که از درونم می جوشد بالا می آید و پشت بغض گلویم جا گیر می شود .
گاهی به خیالم می رسد جایی در عمق سینه ام زخم است که درد این طور از سینه ام لبریز شده است.... و شاید هم خون دارد از عمقش سرریز میکند . بعد فکر می کنم چه خوب که این بغض هست تا راه گلو را ببندد . لااقل دیگر خون بالا نمی‌آورم .....
.
.
.
ونه قطارمن به مقصدش می رسد و نه این شب به نور ...... .
آه ازاین درد امشب تمامی ندارد ......
.
نوشته شده در Sunday November 18, 2007

+   مریم رضائی ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

ملاقات

کافی بود دستت را دراز کنی و دستانم را بگیری، فقط همین. اما دستهایت همانجا سرگرم فنجان و سیگار و فندکت ماندند و دستهایم از سردرگمی به تاریکی جیبهایم پناه بردند. شاید هم پنهان شدند که یادشان برود که چقدرهوای گرمای دستت را دارند.
دستهایم یخ زده بودند و دلم .....
من اما به روی خودم نیاوردم، حرفی نزدم از دلم که یخ زده است و سرمایش دارد نفسم را هر روز سرد تر از دیروز می کند.
من همه عمرم مشق سکوت بوده است. بلدم ساکت بمانم و منتظر. اصلا اگرمی خواستم حرفی بزنم هم زبانم یاری نمی کرد و ذهنم هیچ واژه ای برای گفتن اشتیاق دلم یادش نمی آمد.
نمی دانی گفتن همین حرفهای ساده چقدر سخت است وقتی آن طرف میز نشسته ای و نگاهت جایی در پشت سرم گم شده است و سر در گم با زیرسیگاری بازی می کنی .
روبرویت نشسته بودم . حرف می زدم ، می خندیدم و نگاهت می کردم ولی دلم از اندوه فشرده می شد . به خداحافظی مان فکر می کردم ، به زمانی که همیشه مثل دو آدم معمولی از جایمان بلند می شویم ، لبخند می زنیم و خداحافظی می کنیم و هر کدام راه خودمان را می‌رویم .
.
.
خداحافظی کرده ایم و من تمام راه را تا خانه پیاده می روم و دستهایم همانطور فشرده از اندوه و تنهایی درعمق جیبهایم مانده اند ..... نمی دانم اما دستهای تو چه می کنند ؟ شاید دستهای تو هنوز با فندکت سر گرم مانده باشند ....
.
نوشته شده در Monday December 10, 2007

+   مریم رضائی ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

سکوت

گوشی را که بر می دارم طنین گرم صدایت در گوشم می نشیند . صدایت شاد است . خیلی شاد و من نمی دانم چرا دلم ازشنیدن آهنگ شاد صدایت فرو می ریزد .
- باورت نمی شه اگه بگم چی شده.
- خوب چی شده ؟
- بهم ویزا دادن .همه چیز درست شد، باورت می شه ؟
و من سکوت می کنم ، چون باورم نمی شود . باورم نمی شود که ماجرای تلخ رفتنت به این زودی به بلوغ حقیقتش رسیده باشد . باورم نمی شود که نبودنت اینجا جایت را بگیرد . گوشی تلفن در دستم یخ زده است .
- الو .....؟
- اینجام ..... راست می گی؟؟؟ تبریک می گم . حسابی شوکه شدم ......
.
.
.
گوشی را می گذارم ...خسته ام . چقدر این تظاهراجباری به شاد بودن آزارم داده است و احساس فرو خورده ام عجیب روی ذهنم سنگینی می کند . گاهی سکوت کردن چه کشنده می شود .....
زانوهایم را محکم بغل می کنم . چانه ام را به زانویم تکیه می دهم وفکر می کنم کدامش بدتر است ؟
ماجرای رفتن تو یا اتفاق تلخ فراموش شدن حضور من ؟
یک قطره اشک زانویم را تر می کند و احساس سرخوردگی عمیقی دلم را آشوب می کند...
شاید اگراندوه دوری از من می توانست فقط کمی ، کمی از برق شادی صدایت را کدر کند، حالا فقط رنج دلتنگی هایم بود که قلب را می فشرد اما ......
اما افسوس از این زندگی، گاهی چقدربرای تلخ ماندنش اصرار دارد....
نوشته شده در Wednesday July 4, 2007

+   مریم رضائی ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

حرفهایی که هیچ وقت نمی‌شود گفت...

به حرفهایت که گوش می دهم، دلم می گیرد . سر در گم می شوم و عجیب کلافه .
اصلا هر بار که با تو حرف می زنم این سردر گمی به سراغم می آید ،می آید و می ماند ...
دلم نمی خواهد دوستم داشته باشی . نمی خواهم نگرانم بشوی و اینقدر مهربان نگاهم کنی.
دلم می خواست اینقدر عاشقم نبودی که بدیهایم را نبینی ، یا ببینی و صمیمانه لبخند بزنی .
دلم می خواست این هدیه خریدن هایت را تمام می کردی ..... کاش میدانستی که با هدیه هایت عذاب وجدانم را چگونه چنگ می زنی .
کاش میتوانستی درک کنی که من از خودم و تو و همه حرفهای عاشقانه دنیا چقدر خسته ام . باور کن ذهنم از درک هر چه حس لطیف آلوده به دوست داشتن عاجزشده است . تقصیر تو نیست، من خوب می دانم که دست خودت نیست . می دانم دلت برایم تنگ می شود . می دانم منتظرشنیدن صدایم می مانی .میدانم دلت برای دیدنم بی تاب میشود ......می بینی من همه دردهایت را می شناسم... نمی دانی رنجم چقدر زیاد می شود وقتی میدانم این فقط حضور من است که می تواند دلگرمت کند وآرام.
افسوس که دیر به روزگار من رسیده ای .... من حالا دیگر برای درک عشقت رمقی برایم نمانده است .
من مدتهاست دلی برای سپردن به عشق در سینه ام ندارم وذهنم حرفهای لطیف رابی اختیار پس می زند . با من از عشقت حرف نزن و از عمق رنج آورت دلتنگیت .من حالا دیگر از عشق همانقدر می دانم که ازفیلبانی ... .
افسوس دیر به روزگار من رسیده ای ، حال این روزهای من ملال آور تر از آن است که بشود کسی را در آن شریک کرد .نمی دانم چراهیچ وقت جرات گفتن این حرفها را به تو نداشته ام ؟ ولی دلم می خواهد روزی برسد که بتوانم بگویم که حوصله عاشقانه هایت را ندارم .
عشقت ، بودنت ، مهربانی هایت ، و رنگ گرمی که با صدایت به هرصبحم می زنی شادم نمی کند، رنجم می دهد .
می دانم.....خوب میدانم که تقصیر تو نیست ....تقصیر من هم نیست باور کن ، همه اینها تقصیر دلیست که من نمی دانم کجا جا مانده است .........
نوشته شده در Tuesday July 17, 2007

+   مریم رضائی ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

بوی باران

هوا آفتابیست و خیلی گرم . به تو نگاه می کنم ....آرام و مرتب نفس می کشی . دستم را آرام لای موهایت می برم .
آنقدرعمیق خوابیده ای که حضورم را حس نمی کنی .موهایت را نوازش می کنم ،به خیالم میرسد که دستم بوی باران گرفته است .نمی دانم شاید هم بوی باران جایی در ذهنم رها شده باشد .
اما عجیب مشامم پر است از بوی باران .دستهایم را زیر سرم می برم و دراز می کشم .چشمهایم را می بندم و عمیق نفس می کشم . دلم هوس یاس کرده است . از آن یاسهای سفید و صورتی که بوی عطر تاز گی شان آدم را جوان می کند .دلم یک هوای ابری با بوی خاک نمزده می خواهد......
به حیاط می روم آفتاب داغ ظهرتابستان تصویر باران رادر ذهنم تار می کند . شیر آب را باز می کنم وپاهایم را به خنکای آب می سپارم و به بوی یاس فکر می کنم ، به تو و به خودم . دستهایم را در آب فرو می برم و به سفیدی آنها زیربرق آفتاب بر زلال آب خیره می شوم . با خودم فکر می کنم چه دستهای مهربانی ....
به تمام آجرها آب می پاشم تا بوی خاک نمزده در مشامم رنگ بگیرد .تف گرم ظهر بالا می زند و بوی نمناکی آجرها با داغی آفتاب در هم می آمیزد.باز هم پاهایم را به خنکای آب میزنم .حالا حالم بهتر است.
به خانه برمی گردم .تو هنوز هم خوابیده ای وآرام نفس می کشی.... . بوی باران فضای اتاق را پر کرده است .خوب است که اینجایی. حس حضورت در کنارم دلم را پر از شوق می کند . دلم هوس آغوشت را می کند .کاش می توانستم در آغوشت بگیرم ودر عطر باران بازوانت رها بشوم .
چه حیف اما که تواینقدر عمیق خوابیده ای ......
نوشته شده در Thursday July 19, 2007

+   مریم رضائی ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

تاریکی

چیزی برای گفتن نمی ماند . آرام بلند می شوم و در آینه مقابل روسریم را مرتب می کنم. از توی آینه به چشمهایت که خیره نگاهم می کنند ،دزدکی نگاه می کنم . همین طور آرام روی صندلی نشسته ای ، سرت را به دستت تکیه داده ای و به چهره من در آینه نگاه می کنی و به سیگارت پک می زنی . کیفم را برمی دارم وبه دنبال گوشی همراهم زیرو رویش می کنم .
همه اینها برای این است که شاید حرفی بزنی و اما تو هیچ نمی گویی.... هیچ . شاید هم حرفی برای گفتن نمانده است . به ساعت نگاه می کنم . . دیر شده است چیزی به تاریک شدن هوا نمانده است. به طرف در می روم . در را باز می کنم ، برمی گردم و برای آخرین بار نگاهت می کنم ، به نظرم می رسد چشمهایت از اشک تر شده است .
در را می بندم و خودم را درون آسانسور رها می کنم . در اتاقک آسانسور هوا خنک است .موزیک ملایمی شنیده می شود و بوی یک عطر مردانه فضا را پر کرده است .خودم را در آینه نگاه می کنم و با دست تصویر چشمهای خیسم را می پوشانم . 
به خیابان که قدم می گذارم هوای گرم خیابان روی صورتم سنگینی می کند .می دانم که پشت یکی از این پنجره ها رد شدنم از عرض خیابان را نگاه می کنی .سنگینی نگاهت را روی شانه هایم حس می کنم .. . دستم را روی قلبم می گذارم تا آرامش کنم .از خیابان می گذرم .تمام وجودم شوق است برای اینکه سرم را برگردانم و نگاهت کنم .......
بر نمی گردم . برای اولین مسافر کشی که بوق میزند دست تکان می دهم . روی صندلی عقب می نشینم واز شیشه عقب ماشین به پنجره اتاق کارت نگاه می کنم . قبل از آنکه بتوانم چیزی ببینم حرکت ماشین پنجره و تو را از زاویه دیدم بیرون برده است ......
یادم می آید که تمام شده است . راهی جز باور کردنش نمانده است به خیالم می رسد که قلبم دارد زیر سنگینی اندوهش خم می شود .......
حالا دیگر هوا تاریک تاریک است . و من حس می کنم تاریکی سنگین و چسبناک و آرام در من نفوذ می کند....
نوشته شده در Sunday August 12, 2007

+   مریم رضائی ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

رویا

از خواب می پرم ....اذان صبح تمام شده است و پرده های اتاق در نسیم خنکی می رقصند .
ذهنم آشفته است و در عمق آشفتگی ذهنم تصاویر مبهمی رنگ می گیرند .....
یادم می آید که خواب می دیدم ..... خواب می دیدم که آمده بودی با لباسهای سفید . عجیب سفید و چشمان عسل رنگت در زمینه سفید لباسهایت دلنشین تر شده بود.
خواب می دیدم آمده بودی که مرا ببینی و من از آمدنت پر از بهت شده بودم .قلبم در خواب محکم می کوبید و جایی دور در انتهایی ندیدنی خوابم اذان می گفتند .
در خوابم نشسته بودی و مهربان نگاهم می کردی ومن امااز پنجره به حیاط نگاه می کردم وبه خیالم می آمد که موهایم آشفته است ولابد نگاه مهربانت دارد آشفتگی موهایم را زیبا می بیند که لبخند می زنی.
نمی دانم چرا در حیاط فرش پهن می کردند .... برایت چای ریختم ونگاهت را دیدم که می خندید، قندان لبالب از نقل پر بود .
ذهنم عطر شیرین نقل ها را مزه مزه می کرد.... توچای می خوردی و باز هم لبخند می زدی .....صدای اذان هنوزهم از جایی دور شنیده می شد. در حیاط اسفند دود می کردند ..... .
بلند می شوم و به خیالم می رسد نسیم صبح بوی عطر نقل های خوابم را در اتاق پر کرده است .....
نوشته شده در Monday September 17, 2007

+   مریم رضائی ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

خوابزده

بی خوابی به سرم زده است و خواب عجیب دور است . دور .
چشمهایم در عمق تاریکی طرح می سازد و بر هم می زند . به گمانم می رسد این خیره ماندن به تاریکی رنگ انتظار دارد و از انتظار دیگر به هیچ شکلش دل خوش ندارم . حتی اگر برای آمدن خواب باشد .
بلند می شوم به کنار پنجره می روم و به عمق شب و آسمان تیره اش خیره می شوم .کوچه عجیب مهربان و پذیرا به نظرم می آید.هوس می کنم که از پنجره خم بشوم .خم بشوم و دستهایم را آویزان درتاریکی کوچه رها کنم .
خم می شوم ...... موهایم در عمق شب رها می شوند و بر دیوار آجری قدیمی خانه دست می سایند . دستهایم رهایند و چشمهایم فقط تیرگی کف کوچه را می بینند.چقدر دلم می خواهد در عمق شب رها بشوم.به خیالم می رسد تصویر رها شدگی گیسوانم بر دیوار پیر آجری باید سخت زیبا باشد . چشمهایم را می بندم تا روحم به عمق شب بیاویزد و سبک تر شود . دلم باز هم رهایی می خواهد ......
نمی دانم چقدر طول می کشد . نمی دانم در آن حال چه فکرهایی از ذهن خسته ام می گذرد . صدای پای غریبه ای در شب مرا به تلاطم برخاستن می اندازد.
دستهایم را بالا می آورم ، به لبه پنجره تکیه می دهم و خودم را بالا می کشم ، باز به عمق تاریکی ملال آور اتاق می رسم .دلم تنگ تر از آن است که اتاق تاریک را زمانی دراز تاب بیاورد ..
به پنجره پناه می آورم و بر لب آن می نشینم وزمانی دراز خیره به ستاره های دور می مانم . خیره به رنگ تیره و گرفته آسمان شب تهران . خودم را به نگاه نگران ستاره ها می سپارم و به نظرم می آید نگاه ستاره ها به اندازه دلم گرفته است . نمی دانم چند وقت است به آسمان نگاه نکرده ام . .... شاید مدتها. شاید از دور ترین سالهای ابتدای جوانی.
امشب عجیب سرگردانم و کلافه و دوری ستاره ها کلافه ترم می کند . روحم دلش برای هوای بیرون تنگ است ودستهایم تجربه رهایی را هنوز مزه مزه می کنند .نسیم خنکی دستی مهربان بر صورتم می کشد و می گذردو دلم را با خودش به دور می برد . دور آنقدر دور که دیگر خیال کسی هم نباشد . گاهی خیال رهایی از خیال بودن حضوری در کنارت هم شیرین تر است ...
باد آرام و مهربان لای شاخه های درختان حیاط می پیچد وبه سراغ موهای آشفته ام می آید .نوازشش در دلم هزار در باز می کند و صدای اذان آرام و با وقار در گوشم می نشیند .
افسوس که شب مهربان رهایی من چه زود به خانه صبحش می رود..... دلم اما هنوز هم تنگ است .
نوشته شده در Saturday September 15, 2007

+   مریم رضائی ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

بهت

دلم می خواهد حرف بزنم . اما نمی توانم . حرفهایم در ذهنم جاری می شوند ولی بر زبانم نه . واژه ها بیگانه شده اند .
شاید هم قهر کرده باشند با من .
دلم برای حرف زدن تنگ است و برای نوشتن ... 
حرفهایم در گلویم مانده است . واژه ها در ذهنم جاری هستند ولی در من توانی برای گفتنشان نمانده است .
ذهنم جایی جا مانده است ومن مثل کسی که در بهت حادثه ای یا عمق اندوهی قدرت حرف زدنش را از دست بدهد لال شده ام .
نمی دانم این بهت است یا اندوه و یا ...... هرچه هست حرفهایم را از من ربوده است .
هر روز می نشینم و واژه ها را به خلوت نوشته هایم می خوانم واما هیچ هجایی به خلوت من و سکوت صفحه ام سری نمی زند .
ذهنم تلمباری از حرفهاست، اما سکوت مانده و نمی خواهد که برود . 
کاش کسی بیاید و مرا از بهت اندوهم بیرون بیاورد .از عمق مرورحرفهای نا گفتنی .
دلم نوازش می خواهد و حضوری که کلمات را در من دوباره هجی کند . راستش دلم عشق می خواهد و من شاید ازبهت بهانه تازه دل در تاریکی این سکوت مخفی شده ام .
نمی دانم شاید دارم اعتراف می کنم ......اعتراف به حضور دلی که مدتها برایش لالایی فراموشی خوانده ام تا بخوابد و بهانه عشق را نگیرد . دلی که مدتهاست دست نوازشی بر سرش نکشیده ام تا هوس هیچ عشق به سرش نزند .
اما حالا دوباره بهانه گیر شده است و من هیچ ندارم که برایش بگویم ... لالایی هایم دیگر ته کشیده است .
من شاید ازخجالت دلم که دائم ملامت بار نگاهم می کند، در پس پرده سکوت پنهان شده ام .
کاش کسی بیاید و مرا و دلم را دلداری بدهد . کاش کسی بیاید و مرا از تنهایی و سکوت شرمگینم بیرون بیاورد . کاش کسی بیاید و از نوازش چیزی بگوید .
بهانه های دل انگاردارد خودم را هم هوایی می کند . کاش کسی یک بغل حرف مهربان برایم هدیه بفرستد.....
نوشته شده در Monday September 3, 2007

+   مریم رضائی ; ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

دل بیچاره من

دلم تا رها می شود بهانه ترا می گیرد .
هوای تو به سرش می زند .
یاد ترا می کند .
تو اما نگران نباش تازگیها زندانش را شش قفله کرده ام . مگر رهایی را در خواب ببیند .
اما دل من خواب رهایی را هم اگر ببیند از بهانه دلتنگی توست نه از شوق آزادی ......
آخ ...... بیچاره دل با وفای من ......
نوشته شده در Sunday September 2, 2007

+   مریم رضائی ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

پارک

کنارم روی نیمکت پارک لم داده ای و به سطح وسیع چمن مقابلمان نگاه می کنی .هوا ابریست و پارک پراست از عطر تازگی .
به چمن های مقابلمان خیره می شوم . به نظرم می رسد که از سبزی و تازگی برق می زنند .
گوشی همراهت زنگ می زند . گوشی را برمی داری به شماره روی صفحه نگاه می کنی وبا بی میلی آن را در جیبت می گذاری ....
خوب چرا جواب نمی دی ؟
ولش کن ....بی خیال هر چی مزاحم ......
از حرفت بدم می آید . یادم می افتد که بعضی وقتها زنگ می زنم و تو گوشی را برنمی داری ....... بعد با خودم فکر می کنم که تا به حال چند بار، وقتی شماره ام را دیده ای همین طور رفتار کرده ای و از این فکر دلم می گیرد ......
تلفن یک بند زنگ می زند و تو هیچ کاری نمی کنی . همین طور لم داده ای و خیره به سطح سبز مقابلت نگاه می کنی . انگار که صدایش را نمی شنوی .
کلاغی دارد روی چمن ها قدم می زند . بالهایش را باز می کند و غار غار می کند . صدایش با صدای زنگ تلفنت در هم شنیده می شود .....حس می کنم اعصابم دارد خراشیده می شود .
دور تر کارگری بوته ها را حرس می کند و با صدای بلند به ترکی آواز می خواند....... به چمن ها نگاه می کنم و به نظرم می رسد رنگشان تیره تر شده است .......
 
 
                                                                    
                                                                               نوشته شده در  Wednesday August 15, 2007

+   مریم رضائی ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

توضیحات

سلام.

 نوشته‌هایی که در اینجاست حرفهای تکراری من است که قبلا در  بلاگ ٣۶٠ آمده بودند و حرفهایی است که من در سالهای بعد از یک بحران نوشته‌  بوده‌ام.

آنچه که اینجا می‌خوانید یه اصرار بعضی از دوستان خوبم که بلاگ قبلی را با لطف و محبتشان به من پی‌گیری می‌کرده‌اند در اینجا قرار داده‌شده است.

از همین جا از لطف و دوستی بی نظیرشان تشکر می‌کنم...

 

                                                                                                    آزاد باشید و دلگرم و سلامت

 

+   مریم رضائی ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir