حرفهای تکراری

بوی باران

هوا آفتابیست و خیلی گرم . به تو نگاه می کنم ....آرام و مرتب نفس می کشی . دستم را آرام لای موهایت می برم .
آنقدرعمیق خوابیده ای که حضورم را حس نمی کنی .موهایت را نوازش می کنم ،به خیالم میرسد که دستم بوی باران گرفته است .نمی دانم شاید هم بوی باران جایی در ذهنم رها شده باشد .
اما عجیب مشامم پر است از بوی باران .دستهایم را زیر سرم می برم و دراز می کشم .چشمهایم را می بندم و عمیق نفس می کشم . دلم هوس یاس کرده است . از آن یاسهای سفید و صورتی که بوی عطر تاز گی شان آدم را جوان می کند .دلم یک هوای ابری با بوی خاک نمزده می خواهد......
به حیاط می روم آفتاب داغ ظهرتابستان تصویر باران رادر ذهنم تار می کند . شیر آب را باز می کنم وپاهایم را به خنکای آب می سپارم و به بوی یاس فکر می کنم ، به تو و به خودم . دستهایم را در آب فرو می برم و به سفیدی آنها زیربرق آفتاب بر زلال آب خیره می شوم . با خودم فکر می کنم چه دستهای مهربانی ....
به تمام آجرها آب می پاشم تا بوی خاک نمزده در مشامم رنگ بگیرد .تف گرم ظهر بالا می زند و بوی نمناکی آجرها با داغی آفتاب در هم می آمیزد.باز هم پاهایم را به خنکای آب میزنم .حالا حالم بهتر است.
به خانه برمی گردم .تو هنوز هم خوابیده ای وآرام نفس می کشی.... . بوی باران فضای اتاق را پر کرده است .خوب است که اینجایی. حس حضورت در کنارم دلم را پر از شوق می کند . دلم هوس آغوشت را می کند .کاش می توانستم در آغوشت بگیرم ودر عطر باران بازوانت رها بشوم .
چه حیف اما که تواینقدر عمیق خوابیده ای ......
نوشته شده در Thursday July 19, 2007

+   مریم رضائی ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir