حرفهای تکراری

حرفهایی که هیچ وقت نمی‌شود گفت...

به حرفهایت که گوش می دهم، دلم می گیرد . سر در گم می شوم و عجیب کلافه .
اصلا هر بار که با تو حرف می زنم این سردر گمی به سراغم می آید ،می آید و می ماند ...
دلم نمی خواهد دوستم داشته باشی . نمی خواهم نگرانم بشوی و اینقدر مهربان نگاهم کنی.
دلم می خواست اینقدر عاشقم نبودی که بدیهایم را نبینی ، یا ببینی و صمیمانه لبخند بزنی .
دلم می خواست این هدیه خریدن هایت را تمام می کردی ..... کاش میدانستی که با هدیه هایت عذاب وجدانم را چگونه چنگ می زنی .
کاش میتوانستی درک کنی که من از خودم و تو و همه حرفهای عاشقانه دنیا چقدر خسته ام . باور کن ذهنم از درک هر چه حس لطیف آلوده به دوست داشتن عاجزشده است . تقصیر تو نیست، من خوب می دانم که دست خودت نیست . می دانم دلت برایم تنگ می شود . می دانم منتظرشنیدن صدایم می مانی .میدانم دلت برای دیدنم بی تاب میشود ......می بینی من همه دردهایت را می شناسم... نمی دانی رنجم چقدر زیاد می شود وقتی میدانم این فقط حضور من است که می تواند دلگرمت کند وآرام.
افسوس که دیر به روزگار من رسیده ای .... من حالا دیگر برای درک عشقت رمقی برایم نمانده است .
من مدتهاست دلی برای سپردن به عشق در سینه ام ندارم وذهنم حرفهای لطیف رابی اختیار پس می زند . با من از عشقت حرف نزن و از عمق رنج آورت دلتنگیت .من حالا دیگر از عشق همانقدر می دانم که ازفیلبانی ... .
افسوس دیر به روزگار من رسیده ای ، حال این روزهای من ملال آور تر از آن است که بشود کسی را در آن شریک کرد .نمی دانم چراهیچ وقت جرات گفتن این حرفها را به تو نداشته ام ؟ ولی دلم می خواهد روزی برسد که بتوانم بگویم که حوصله عاشقانه هایت را ندارم .
عشقت ، بودنت ، مهربانی هایت ، و رنگ گرمی که با صدایت به هرصبحم می زنی شادم نمی کند، رنجم می دهد .
می دانم.....خوب میدانم که تقصیر تو نیست ....تقصیر من هم نیست باور کن ، همه اینها تقصیر دلیست که من نمی دانم کجا جا مانده است .........
نوشته شده در Tuesday July 17, 2007

+   مریم رضائی ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir