حرفهای تکراری

سکوت

گوشی را که بر می دارم طنین گرم صدایت در گوشم می نشیند . صدایت شاد است . خیلی شاد و من نمی دانم چرا دلم ازشنیدن آهنگ شاد صدایت فرو می ریزد .
- باورت نمی شه اگه بگم چی شده.
- خوب چی شده ؟
- بهم ویزا دادن .همه چیز درست شد، باورت می شه ؟
و من سکوت می کنم ، چون باورم نمی شود . باورم نمی شود که ماجرای تلخ رفتنت به این زودی به بلوغ حقیقتش رسیده باشد . باورم نمی شود که نبودنت اینجا جایت را بگیرد . گوشی تلفن در دستم یخ زده است .
- الو .....؟
- اینجام ..... راست می گی؟؟؟ تبریک می گم . حسابی شوکه شدم ......
.
.
.
گوشی را می گذارم ...خسته ام . چقدر این تظاهراجباری به شاد بودن آزارم داده است و احساس فرو خورده ام عجیب روی ذهنم سنگینی می کند . گاهی سکوت کردن چه کشنده می شود .....
زانوهایم را محکم بغل می کنم . چانه ام را به زانویم تکیه می دهم وفکر می کنم کدامش بدتر است ؟
ماجرای رفتن تو یا اتفاق تلخ فراموش شدن حضور من ؟
یک قطره اشک زانویم را تر می کند و احساس سرخوردگی عمیقی دلم را آشوب می کند...
شاید اگراندوه دوری از من می توانست فقط کمی ، کمی از برق شادی صدایت را کدر کند، حالا فقط رنج دلتنگی هایم بود که قلب را می فشرد اما ......
اما افسوس از این زندگی، گاهی چقدربرای تلخ ماندنش اصرار دارد....
نوشته شده در Wednesday July 4, 2007

+   مریم رضائی ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir