حرفهای تکراری

ملاقات

کافی بود دستت را دراز کنی و دستانم را بگیری، فقط همین. اما دستهایت همانجا سرگرم فنجان و سیگار و فندکت ماندند و دستهایم از سردرگمی به تاریکی جیبهایم پناه بردند. شاید هم پنهان شدند که یادشان برود که چقدرهوای گرمای دستت را دارند.
دستهایم یخ زده بودند و دلم .....
من اما به روی خودم نیاوردم، حرفی نزدم از دلم که یخ زده است و سرمایش دارد نفسم را هر روز سرد تر از دیروز می کند.
من همه عمرم مشق سکوت بوده است. بلدم ساکت بمانم و منتظر. اصلا اگرمی خواستم حرفی بزنم هم زبانم یاری نمی کرد و ذهنم هیچ واژه ای برای گفتن اشتیاق دلم یادش نمی آمد.
نمی دانی گفتن همین حرفهای ساده چقدر سخت است وقتی آن طرف میز نشسته ای و نگاهت جایی در پشت سرم گم شده است و سر در گم با زیرسیگاری بازی می کنی .
روبرویت نشسته بودم . حرف می زدم ، می خندیدم و نگاهت می کردم ولی دلم از اندوه فشرده می شد . به خداحافظی مان فکر می کردم ، به زمانی که همیشه مثل دو آدم معمولی از جایمان بلند می شویم ، لبخند می زنیم و خداحافظی می کنیم و هر کدام راه خودمان را می‌رویم .
.
.
خداحافظی کرده ایم و من تمام راه را تا خانه پیاده می روم و دستهایم همانطور فشرده از اندوه و تنهایی درعمق جیبهایم مانده اند ..... نمی دانم اما دستهای تو چه می کنند ؟ شاید دستهای تو هنوز با فندکت سر گرم مانده باشند ....
.
نوشته شده در Monday December 10, 2007

+   مریم رضائی ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir