حرفهای تکراری

یلدا

همه چیز مثل نشستن در قطار است . نه راحت است و نه شاد . مثل همه قطارهایی که من تا بحال تویشان نشسته ام وعمق تاریکی شب را از پنجره با سماجت کاویده ام .
مثل نشستن در قطار است با همان سکوتی که سکوت نیست، همان سکوتی که پر است از صدای ممتد عبور.
و رفت و آمد آدمهای غریب در راهرو های تنگ، وهمان خستگی کشنده و خواب آلود که به راحتی خواب نمی رسد.
شبها اینجا نه سخت هستند و نه خوب و نه بد ، فقط شبند و تاریک و.....
دارم فکر میکنم به روزگارم ..... به همه ساعتهایی که در این قطار پیشرو در شب ابهام رنگ می گیرند و می‌میرند وروزها که همین طور دارند می روند و این سردرگمی تلخ راز آلوده که معلوم نیست آخرش کجاست؟
گاهی هم درد به سراغم می آید از آن دردهای سخت و تلخ وامان ازوقتی که می‌آید ..... چیزی که از درونم می جوشد بالا می آید و پشت بغض گلویم جا گیر می شود .
گاهی به خیالم می رسد جایی در عمق سینه ام زخم است که درد این طور از سینه ام لبریز شده است.... و شاید هم خون دارد از عمقش سرریز میکند . بعد فکر می کنم چه خوب که این بغض هست تا راه گلو را ببندد . لااقل دیگر خون بالا نمی‌آورم .....
.
.
.
ونه قطارمن به مقصدش می رسد و نه این شب به نور ...... .
آه ازاین درد امشب تمامی ندارد ......
.
نوشته شده در Sunday November 18, 2007

+   مریم رضائی ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir