حرفهای تکراری

روز تولد من

در سینه ام انگار کبوتری پر پر میزند و راهی برای بیرون آمدنش نیست . دستم را روی قلبم می گذارم که آرام بگیرد .سرم را زیر انداخته ام که بی قراری چشمهایم از نگاهت مخفی بماند .
به دستهایت که روی میز است خیره می شوم و با خودم فکر می کنم که این دستها هنوز هم گرم هستند؟ صدای حرف زدن آهسته ات، بلند در مغزم تکرار می شود و می دانم که خیره به صورتم نگاه می کنی ، من اما سرم را بلند نمی کنم .نمی خواهم چشمهایم حرفهای نگفتنی دلم را بیرون بریزند.
به گلهای سرخی که آوردی خیره می شوم و با خودم فکر میکنم کاش می شد برای این گلهای رز ذوق کنم .چه هدیه رومانتیکی .
و خودت که اینجایی.... و هنوز هم یادت مانده است که دهم مهر ماه روز من است .
کاش می شد راحت حرف بزنیم .کاش می شد برای بودنت ذوق کنم . دهانم تلخ است . تلخ . لیوان چای را برمی دارم وهجوم فکرهایم دوباره ذهنم را انباشته می کند.
سرم را بلند می کنم و می بینم که داری مهربان نگاهم می کنی . نگاهم را از چشمهایت می دزدم و به جایی دور در آسمان پس پنجره خیره می شوم .
به خیالم می رسد که آمدنت بی هویت است . مثل آنوقتهایی است که ماه ،کمرنگ بر پهنه آسمان صبح می ماند وباورش نمی شود که آسمان محبوبش به رنگ روشن صبح واداده است و رنگ روشن صبح جایی برای ماه ندارد .
از این خیال دلتنگ حالم بدتر می شود . بغضم می گیرد و ....
.
.
تو رفته ای وفنجان چای نیم خورده ات روی میز مانده است و گلها که عطر تازگیشان تمام اتاق را پر کرده است. دهانم هنوز هم تلخ است ......
افسوس که گلهایت هم مثل خودت نمی خواهند باور کنند که من مدتیست دیگر به رنگ نبودنت واداده ام .....
.
نوشته شده در Tuesday October 2, 2007

+   مریم رضائی ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir