حرفهای تکراری

اجبار

کیفم را بدنبال کلید زیرورو می‌کنم و فکر می کنم به فضای خانه بدون تو .به سردرگمی مبهمی که وقتی نیستی ذهنم را آشفته تر می کند، و به خودم که حتما تا مدتی برای هیچ کاری حوصله نخواهم داشت .
در را که باز می کنم گرمای خانه نوازشم می کند. به خانه نگاه می کنم و به در اتاقت که نیمه باز مانده است و تصویری که روی مانیتور کامپیوتر بدون خستگی می چرخد .
پالتویم را روی یکی از مبلها رها می کنم وبه آشپزخانه می روم ، چای می ریزم و به خودمان فکر می کنم و به این نبودن اجباریت .
به اجباری که می‌تواند آدمهایی به سن و سال من و تو را اینقدر ناچار کند . به تو که آنقدر راحت کنار کشیده ای تا دیگران به جایت نظر بدهند . به خودم که همه چیز را در سکوت پذیرفته‌ام که غرورم لااقل برایم بماند . نمی دانم چقدر می گذرد...... صدای زنگ تلفن ذهنم را می خراشد و تصویر تو لبخند زنان روی نمایشگر گوشی پیدا می شود .
گوشی را برنمی دارم ، همانطور به تصویرت خیره می‌مانم و فکر می کنم حرف زدنمان آنهم چند ساعت بعد از خداحافظی برای زمانی نا معلوم نمایش کلیشه ای مزحکی خواهد بود .
آنقدر زنگ می‌زند تا نمایشگر گوشی تاریک می شود .
گوشی را بر ‌‌می دارم و زنگش را به حالت سکوت می برم .
دلم نمی خواهد صدای زنگ وادارم کند گوشی را بردارم و آن نمایش تکراری بازهم مرور بشود . بگذار همه چیز یکباره تمام شود .من توان این کش و قوس ذهن در دالان احساس را ندارم ....
چیزی روی سینه ام سنگینی می‌کند .چایم را داغ داغ سر می کشم و به خیالم می رسد سوزش دهانم را از اندوه سینه ام راحت ترمی توانم تحمل کنم . و از این خیال تلخ کمی جا می‌خورم .
.
.
.
اتاق پر است از سکوت و تصویرت باز هم روی نمایشگر گوشی من دارد لبخند می ‌زند .....
.
نوشته شده در Saturday December 29, 2007

+   مریم رضائی ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir