حرفهای تکراری

پشت این سکوت ... پشت این نگاه ...

پشت این سکوت،پشت این نگاه، پشت حرفهای نگفته حسی هست که طعم گسی دارد.....

فقط نگاهت می‌کنم..... نگاهت می‌کنم و دلم برای نگاهت و خواب زیبای مژه هایت غنج می‌رود.....

من به آن خم لطیفی که به صدایت می‌دهی وقتی به دو هجای پایانی جمله هایت رسیده‌ای دلبسته ام و به ابهام آرامی که در چهره ات موج می‌زند و به حالتی که همیشه لبهایت را از چیزی میان لبخند و هیچ پر کرده است معتادم. من به گمانم دیگر عاشق آرامش مبهمی که لابه لای بودنت مرا در خود می‌گیرد شده باشم....

.

.

کاش می‌توانستم این حرفها را به تو بگویم، به تو که حالا جایی در میانه زندگیم ایستاده ‌ای واز این همه وابستگی بی‌خبری....

من به بودنت در میانه روزگارم عادت کرده ام و فکر می‌کنم وقتی نباشی جای خالی ترا دیگر چه چیز می‌تواند پر کند؟

کاش می شد این حرفها به خودت بگویم و رد نگاهت را تا انتهای فکرت دنبال کنم ....

اماافسوس که نمی‌شود......

افسوس که پشت این سکوت، پشت این نگاه حسی هست که طعم گسی دارد....و همیشه حرفهایی هست که نگفتنشان شاید بهتر باشد.

.

نوشته شده در Wednesday June 11, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir