حرفهای تکراری

عروسک مومی

آنروزها من حس غریبی داشتم .....دلم می‌خواست که بدانی دوستت دارم و حضورت چقدر مهم است آنقدر مهم که به خاطرش همه چیز را تحمل ‌کنم.
من حس غریبی داشتم و بزرگترین تفاوتم با تو همین حجم سیال عشق بود که نمی‌گذاشت پایم به زمین برسد و تو پر بودی از حجم سنگین و چگال نامهربانی که هیچ وقت نمی‌گذاشت با من همراه بشوی ...... ومن از درک این تفاوت فاحش عاجز بودم چون دوستت داشتم.
حالا به آن روزها نگاه می‌کنم به ساعتهای مات با هم بودنمان که مثل عکسهای قدیمی هر روز تار تر و تار تر می‌شوند. به تصویر مبهمی که از تو در ذهنم می‌گردد و قرار نیست رهایم کند......

من از هراس کابوس تلخی که با تو گذراندم ، از هراس رنج تلخی که آن روزها قلب جوان عاشقم را سوراخ می‌کرد هنوز هم به گریه می‌افتم و شبها با ترس غریبی از خواب بیدار می‌شوم .
من با تو و در کنار تو عوض شده ‌ام . مثل کسی که از میان یک دالان دراز و تاریک گذشته است و حالا چشمهایش با نور غریبگی می‌کنند، با زندگی آدمهای عادی غریبه ام.

من دلم برای آن دخترکی که فکر می‌کرد دوست داشتن لطیف ترین اتفاقی است که می‌تواند در روزگار کسی رخ بدهد تنگ شده است و هرچه می‌کنم یادم نمی‌آید کجا گمش کرده‌ام.
من در اتفاق تلخ دوست داشتن ذوب شده‌ام و حالا مدتهاست که با خودم و با احساسم غریبه مانده‌ام. مثل یک عروسک مومی کوچک که در حرارت ذوب بشود وتبدیل شود به چیزی میان خاطره ای از عروسک و موم ذوب شده ی سرد ......

من نمی‌دانم از این حس غریب چطور می‌توان گریخت .....من نمی‌دانم چطور می‌توان راه برگشتن به احساس و فکر آدمهای عادی را پیدا کرد ؟
ولی می‌دانم تو این حرفها را نمی فهمی و اصلا حتی گوش شنوایی برای شنیدنشان هم نداری......

من می‌دانم که تو جایی در میان آدمهای این روزگار زندگیت را می‌کنی و هیچ نمی‌دانی کتاب داستان تمام شده قدیمی ما جایی هنوز باز مانده است ...... و اتفاق ساده هر نسیم خاطره‌ای می‌تواند ورقهایش را در روزگار من جابه جا کند وعکسهای تار و رنگ پریده اش را نشان بدهد.من دلم می‌خواست که این کابوس تلخ در روزگار من هم فراموش بشود.من دلم می‌خواهد تو و هرچه که تصویری از تو را به یاد می‌آورد گم بشود...... برود..... تمام بشود .
من دلم برای زندگی آدمهای عادی تنگ شده است......

من اصلا دلم برای آدمهای عادی که حرفهایشان بوی خستگی و تکرار نمی‌دهد تنگ شده‌است.
من دلم تنگ شده برای نگاه‌های مهربانی که سادگیشان تکراری نمی‌شود و حرفهای عریانی که برای گفتنشان هیچ لفافه ای لازم نیست و تمام زیباییشان در بی پرده گیست.

من دلم از آدمهایی که این حجم ذوب شده مومی وجود مرا هنوز با یک عروسک خوش آب و رنگ اشتباه می‌گیرند گرفته است.....
حقیقت همین است من حالا دیگر یک عروسک زیبای مهربان نیستم که حتی وقتی ذوب می‌شد لبخندش را فراموش نمی‌کرد. من حالا دلم می‌خواهد دستهای مهربانی پیدا بشوند که بدانند عروسکهای مومی را چطور قالب می‌گیرند ..... یا لااقل کسی باشد که بفهمد گاهی اتفاق ساده‌ای هست به نام ذوب شدن که می‌تواند لبخند زیبای عروسکی را برای همیشه تار کند......
من دلم کسی را می‌خواهد که آنقدر فهیم باشد که بداند قرار نیست من همان کسی باشم که لبخندش معنای
شادمانی دارد .... و نخواهد فقط اندوهش را با من قسمت کند. من دلم دستهای مهربانی می‌خواهد که هنرشان ساختن باشد و هنوز هم خراب کردن را معصیت بدانند......
نمی‌دانم شاید این توقع زیادی باشد. هرچه هست من حالا آدم دیگری هستم ودیگر دلم نمی‌خواهد از این یک توقع هرچه هم زیاد باشد چشم پوشی ‌کنم. حتی اگر قرار باشد هیچ وقت دستهای مهربانی از راه نرسند. ...... حتی اگر قرار باشد من برای همیشه همین قطعه موم بی شباهت به عروسک باقی بمانم......

من عوض شده‌ام و این همان چیزیست که مرا می‌ترساند .......

.

نوشته شده در Sunday June 22, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir