حرفهای تکراری

خودت، لبخندت و نگاهی که پر است از حرفهای نگفته

آخرش یک روز می‌رسد که من همه چیزم را بردارم بلند شوم ، بروم سر جاده بایستم و تردیدم را بسپارم به یکی ازهمین ماشینهایی که به نا کجا آباد ها می‌روند .بعد در حالی که دیگر شانه‌هایم سنگین نیست یک نفس تا خانه ات بدوم.
اصلا قول می‌دهم که یک نفس تا خانه‌ات پر بکشم ......کاش تو هم آنروز تنها باشی و تردیدت خانه نباشد که در را به روی تن خسته ام بگشاید.....
خودت باشی ، لبخندت ونگاهی که پر است از حرفهای نگفته.......
آخرش یک روز می‌رسد .......می‌دانم.
.
نوشته شده در Sunday June 29, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir