حرفهای تکراری

یک روز ...

از صبح که از خواب بلند می‌شوم خودم می‌دانم امروز یکی از آن روزهای زهره مارم است. از آن روزهایی که دلم می‌خواهد کسی کاری به کارم نداشته باشد. کسی چیزی نپرسد. کسی با من حرف نزند تا خودم بهتر بشوم. از آن روزها که دلم نمی‌خواهد سر کار بروم و یا جواب هیچ تلفنی را بدهم.
اما آنقدر کار دارم که نگو...... باید پروژه ام را برای استادم بفرستم و کلی ترجمه مزخرفم را ویرایش کنم. باید برای یکی از مشتری ها لوگو و پاکت طراحی کنم . باید خانه را برای مامان تمیز کنم.....

بلند می‌شوم و چقدر سخت است. وقتی اینطوری هستم ذهنم با جسمم راه نمی‌آید.همه اش یک جایی جا می‌ماند. برای خودش جایی پرسه می‌زند که هیچ کدام از کارهای من آنجا نیست. ذهنم سنگین است..... دلم می‌خواهد به خودم بگویم جهنم پروژه و بنشینم پای اینترنت و ذهنم را رها کنم که هر کاری دلش می‌خواهد بکند وساعتها صفحه ها ی اینترنتی را نگاه کنم..... وآنقدر فکر کنم که سر گیجه بگیرم ..... بعد بروم روی تخت دراز بکشم ،فال حافظ بگیرم و بگذارم اشکهایم رها شوند.......
اما به روی خودم نمیآورم. خانه را تمیز می‌کنم و تمام ترجمه هایم را می‌خوانم. به خودم می‌گویم تا شب تحمل می‌کنم. شب که بیاید با هم حرف می‌زنیم و حالم خوب می‌شود.ه
پروژه‌ام را تایپ می‌کنم و هزار بار به خودم می‌گویم همه چیز تا شب درست می‌شود .

آخ که اگر شب زود بیایی. اگر خسته نباشی. اگر سر حال باشی، فال حافظ می‌گیریم و حرف می‌زنیم. آنقدر که دلم سبک بشود. آنقدر که اشکهایم تمام بشود وتو حتما بغلم خواهی کرد و سعی می‌کنی تمام اتفاقات معمولی روزت را طوری تعریف کنی که دلچسب و خنده ‌داربه نظر برسند. بعد من حالم خوب می‌شود چون می‌دانم برایت مهم هستم و این روز زهرماری دیگرتمام شده ‌است.

بلند می‌شوم چای می‌ریزم پای اینترنت می‌نشینم و فکر می‌کنم دیگر چیزی به آمدنت نمانده است.

.
.
شب شده است و تو آمده‌ای. ذهنم هنوز هم با من نیست. از اتاق بیرون می‌روم تا میوه بیاورم و و فکر می‌کنم چه روز بدی را گذرانده‌ام.... و از این فکر دوباره سرم گیج می‌رود.........
به اتاق می‌آیم، روی تخت داراز کشیده‌ای. نزدیک می‌آیم ....خوابی. خوابه خواب . آرام صدایت می‌زنم... نمی‌شنوی . ساعت را نگاه می‌کنم چیزی از ساعت 10 نگذشته است ولی تو خوابیده‌ای. عمیق و آرام.....
به صورت خسته‌ات خیره می‌شوم و بغضم می‌گیرد ...........

از اتاق بیرون می‌آیم.........بازهم پای اینترنت نشسته‌ام. صفحه‌های غریبه را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم به فردا..... فردا از کدام روزهایم خواهد بود؟؟؟؟؟

.

نوشته شده در Wednesday July 2, 2008

+   مریم رضائی ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir