حرفهای تکراری

پارک

کنارم روی نیمکت پارک لم داده ای و به سطح وسیع چمن مقابلمان نگاه می کنی .هوا ابریست و پارک پراست از عطر تازگی .
به چمن های مقابلمان خیره می شوم . به نظرم می رسد که از سبزی و تازگی برق می زنند .
گوشی همراهت زنگ می زند . گوشی را برمی داری به شماره روی صفحه نگاه می کنی وبا بی میلی آن را در جیبت می گذاری ....
خوب چرا جواب نمی دی ؟
ولش کن ....بی خیال هر چی مزاحم ......
از حرفت بدم می آید . یادم می افتد که بعضی وقتها زنگ می زنم و تو گوشی را برنمی داری ....... بعد با خودم فکر می کنم که تا به حال چند بار، وقتی شماره ام را دیده ای همین طور رفتار کرده ای و از این فکر دلم می گیرد ......
تلفن یک بند زنگ می زند و تو هیچ کاری نمی کنی . همین طور لم داده ای و خیره به سطح سبز مقابلت نگاه می کنی . انگار که صدایش را نمی شنوی .
کلاغی دارد روی چمن ها قدم می زند . بالهایش را باز می کند و غار غار می کند . صدایش با صدای زنگ تلفنت در هم شنیده می شود .....حس می کنم اعصابم دارد خراشیده می شود .
دور تر کارگری بوته ها را حرس می کند و با صدای بلند به ترکی آواز می خواند....... به چمن ها نگاه می کنم و به نظرم می رسد رنگشان تیره تر شده است .......
 
 
                                                                    
                                                                               نوشته شده در  Wednesday August 15, 2007

+   مریم رضائی ; ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir