حرفهای تکراری

یک روز دیگر ما

هوا گرم است. شلوغی اتاق بیمارستان آزارم می‌دهد. دلم هم سخت گرفته است. اصلا دلم چند روزی است که سخت گرفته است.نگاهت می‌کنم اخمهایت را توی هم کشیده‌ای و سعی می‌کنی نگاهم نکنی و من امروز اصلا حوصله ندارم که نازت را بکشم. حوصله ندارم برایت توضیح بدهم که باید غذایت را بخوری. حوصله ندارم اینجا کنار تختت بایستم و با لبخند بگویم که همه چیز خوب است همه چیز روبراه است و تو باید خوب استراحت کنی تا زود خوب شوی و همین حرفهای تکراری خاک گرفته همیشگی ......
من خسته‌ام... دلم می‌خواهد یکی این را بداند، یکی این را بفهمد که اگر تو مریضی و آزرده ...... من هم عجیب دلمرده و خسته‌ام و مدتهاست که روحم از لبه تیز این خستگی زخم‌آلوده‌است. دلم می‌خواست می‌شد یکبار فقط یکبار این حرفها را به کسی گفت. یکبار گفت که این فضای بیمارستان این آدمها این داروها ، این ملافه‌ها ، اصلا این زندگی همه‌اش مرا خسته کرده است.

کاش بدانی من حالم بهتر از تو نیست مدتهاست که دیگر حتی شاید بدتر از تو باشد. فقط مدتهاست که بی‌خود خودم را راضی نشان می‌دهم.
فقط هر وقت که پایم را در این اتاق می‌گذارم ماسک لبخند به چهره ام می‌زنم تا تو ندانی دخترکت دارد زیر بار اندوهش خم می‌شود.
و امروز عجیب دلم می‌خواهد این ماسک خنده را بردارم و پرت کنم تا هزار تکه بشود . که تمام بشود و من بلند فریاد بزنم تا هرچه هست در دلم را بیرون بریزم.
اما نمی‌شود این ماسک دیگر به صورتم چسبیده است و تو هیچ وقت چهره واقعی اندوه مرا نخواهی دید و هیچ وقت نخواهی فهمید که دخترکت چقدر در درونش خسته و شکسته شده است .
بگذار همه چیز مثل همیشه باشد . امروز هم ماسک لبخند لعنتی را روی صورتم نگاه می‌دارم تا عصر بشود ، صورتت را ببوسم و بپرسم "چیزی لازم نداری ؟ " و منتظر بمانم تا جواب بدهی بعد خداحافظی کنم و از این اتاق بیرون بروم .ه
آنوقت می‌دانم باز وقتی از پله‌های سفید بیمارستان پایین می‌روم به مژه‌هایم خواهم گفت که اشکهایم را محکم نگه دارند تا به خانه برسم و تمام راه را تا خانه پیاده می‌روم تا پاهایم خسته بشود و درد بگیرد و یادم برود چقدر دل آزرده و خسته‌ام و این جوری یک روز دیگر من و تو تمام بشود...

.

نوشته شده در Friday July 25, 2008

+   مریم رضائی ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir