حرفهای تکراری

تاریکی

چیزی برای گفتن نمی ماند . آرام بلند می شوم و در آینه مقابل روسریم را مرتب می کنم. از توی آینه به چشمهایت که خیره نگاهم می کنند ،دزدکی نگاه می کنم . همین طور آرام روی صندلی نشسته ای ، سرت را به دستت تکیه داده ای و به چهره من در آینه نگاه می کنی و به سیگارت پک می زنی . کیفم را برمی دارم وبه دنبال گوشی همراهم زیرو رویش می کنم .
همه اینها برای این است که شاید حرفی بزنی و اما تو هیچ نمی گویی.... هیچ . شاید هم حرفی برای گفتن نمانده است . به ساعت نگاه می کنم . . دیر شده است چیزی به تاریک شدن هوا نمانده است. به طرف در می روم . در را باز می کنم ، برمی گردم و برای آخرین بار نگاهت می کنم ، به نظرم می رسد چشمهایت از اشک تر شده است .
در را می بندم و خودم را درون آسانسور رها می کنم . در اتاقک آسانسور هوا خنک است .موزیک ملایمی شنیده می شود و بوی یک عطر مردانه فضا را پر کرده است .خودم را در آینه نگاه می کنم و با دست تصویر چشمهای خیسم را می پوشانم . 
به خیابان که قدم می گذارم هوای گرم خیابان روی صورتم سنگینی می کند .می دانم که پشت یکی از این پنجره ها رد شدنم از عرض خیابان را نگاه می کنی .سنگینی نگاهت را روی شانه هایم حس می کنم .. . دستم را روی قلبم می گذارم تا آرامش کنم .از خیابان می گذرم .تمام وجودم شوق است برای اینکه سرم را برگردانم و نگاهت کنم .......
بر نمی گردم . برای اولین مسافر کشی که بوق میزند دست تکان می دهم . روی صندلی عقب می نشینم واز شیشه عقب ماشین به پنجره اتاق کارت نگاه می کنم . قبل از آنکه بتوانم چیزی ببینم حرکت ماشین پنجره و تو را از زاویه دیدم بیرون برده است ......
یادم می آید که تمام شده است . راهی جز باور کردنش نمانده است به خیالم می رسد که قلبم دارد زیر سنگینی اندوهش خم می شود .......
حالا دیگر هوا تاریک تاریک است . و من حس می کنم تاریکی سنگین و چسبناک و آرام در من نفوذ می کند....
نوشته شده در Sunday August 12, 2007

+   مریم رضائی ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir