رویا

از خواب می پرم ....اذان صبح تمام شده است و پرده های اتاق در نسیم خنکی می رقصند .
ذهنم آشفته است و در عمق آشفتگی ذهنم تصاویر مبهمی رنگ می گیرند .....
یادم می آید که خواب می دیدم ..... خواب می دیدم که آمده بودی با لباسهای سفید . عجیب سفید و چشمان عسل رنگت در زمینه سفید لباسهایت دلنشین تر شده بود.
خواب می دیدم آمده بودی که مرا ببینی و من از آمدنت پر از بهت شده بودم .قلبم در خواب محکم می کوبید و جایی دور در انتهایی ندیدنی خوابم اذان می گفتند .
در خوابم نشسته بودی و مهربان نگاهم می کردی ومن امااز پنجره به حیاط نگاه می کردم وبه خیالم می آمد که موهایم آشفته است ولابد نگاه مهربانت دارد آشفتگی موهایم را زیبا می بیند که لبخند می زنی.
نمی دانم چرا در حیاط فرش پهن می کردند .... برایت چای ریختم ونگاهت را دیدم که می خندید، قندان لبالب از نقل پر بود .
ذهنم عطر شیرین نقل ها را مزه مزه می کرد.... توچای می خوردی و باز هم لبخند می زدی .....صدای اذان هنوزهم از جایی دور شنیده می شد. در حیاط اسفند دود می کردند ..... .
بلند می شوم و به خیالم می رسد نسیم صبح بوی عطر نقل های خوابم را در اتاق پر کرده است .....
نوشته شده در Monday September 17, 2007
/ 1 نظر / 6 بازدید
وقت سحر

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد این تطاول که کشیدازغم هجران بلبل تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد ماه شعبان منه ازدست قدح کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد مطربا مجلس انس است غزل خوان وسرود چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد حافظ [گل]