در آغوش تو

ترا در آغوش گرفته ام و فکر می کنم که اگر روزی برسد که تو اینجا نباشی...اینجا کنار من ، اینجا در آغوش من.. .و دلم از این فکر تلخ تنگ میگیرد.
من در آغوش تو به تو فکر می کنم . به زمانی که تودیگر در کنارم نباشی ، به زمانی که شاید تو تنها در جایی دور زندگی کنی...
ومن همیشه در تصورم می‌بینم که شب است و تو خسته در یک واگن مترو نشسته ای و به انگشتان کشیده دستانت خیره شده ای و داری به من فکر می‌کنی ...
بعد قطار در ایستگاه می ایستد ، تو کیفت را برمی داری ،آرام بلند می شوی و از قطار پیاده می شوی و به سمت خانه ات حرکت می کنی . نمی دانم چرا فکر می کنم هوا حتما سرد خواهد بود و تو حتما دستت را در جیب بارانیت مشت می کنی وسریعتر گام برمی‌داری و بازهم به من فکر می کنی .
بعد به خانه ات می رسی و کلید را در قفل در می چرخانی و آرام به سکوت خانه ات سلام می‌کنی .
بعد می بینم که‌با‌خستگی تمام کردن یک روز دیگر در رختخوابت دراز می کشی و به یاد من به خواب می روی .....
من اما نمی‌دانم چرا؟ ولی هر بار که ترا در آغوش می‌گیرم همه این‌تصاویراز برابر چشمانم می گذرند... و با خودم فکر می کنم چند بار دیگر فرصت در آغوش کشیدنت را خواهم داشت قبل از آنکه این تصاویرتمام روزگار تو بشوند ؟
من از تصور اندوه خودم برای آن‌روزها بغضم می گیرد واما نمی دانم چرا هر بار که ترا درآغوش می‌گیرم ....
.
نوشته شده در Wednesday June 6, 2007
/ 2 نظر / 24 بازدید
آدرین

میگم خوب حدس زدم؟ [چشمک] نمیگم که بقیه نفهمن[نیشخند]

آرش

نمی دونم چرا وقتی دارم یه غذای خوشمزه رو می خورم به این فکر نیستم که این غذا یه روز تموم میشه یا بعد خوردنم براش چه اتفاقی می افته یا هزارتا چیز دیگه اما وقتی تو رو می بینم ... شاید من مفهوم غذا خوردن رو بدونم اما تو همیشه یه راز باقی می مونی